#آیه_پارت_212

- آیــــه چی شد؟
خنده ای زورکی کردم و شمرده گفتم:
- هی ... هیچی ... ناک ... ارم ... کر ... دین.
سانیا مشتی به بازوی آرسام زد و با نگرانی رو به من گفت:
- به خدا آیه مقصر این آرسام بود.
لبخندی زدم و دستشو فشردم.
- چیزی نیست عزیزم.
- وای آیــــه، رنگتم پریده! درد داری؟
- نه پس داره فیلم بازی می کنه!
سانیا با ناراحتی نگاهی به آرسام کرد و گفت:
- به خدا آرسام تو که می دونی منظوری نداشتم.
آرسام خیره نگاهی به سانیا کرد و لبش به لبخندی باز شد. سانیا دستمو فشرد. هر دو در نگاه هم دیگه غرق بودند و من بدبخت رو فراموش کرده بودند! از درد زیادی چشمامو محکم روی هم فشردم. آخه این چه وقت نگاه عاشقانه کردنه؟! یک نگاه به من بندازین. چشمامو باز کردم و نگاهم رو به اون دو تا دوختم و گفتم:
- هم دیگر رو نخورین حالا!
با صدای من هر دو به هم اومدن. آرسام سرفه ای کرد و نگاهشو به من دوخت و گفت:
- چیزه؟ اووم، خوبی؟
خنده ای کردم که دردم بیشتر شد و سانیا مشتی به بازوی آرسام زد.
- نخندونش دیگه!
آرسام شانه ای بالا انداخت که سانیا سرشو با تأسف براش تکون داد و سرشو به طرف من بر گردوند.
- خوبی؟ درد نداری؟
- درد چی؟ چیزی شده؟
با صدای آراسب سیخ ایستادم که دردم کمتر که نشد هیچ بیشتر شد. لبخندی زورکی زدم. نگاهمو به آرسام و سانیا دوختم که هر دوی اون ها بدون این که حتی نفس بکشن به آراسب و اخمش خیره شده بودند. آراسب قدمی جلو اومد که سانیا به پشت سر من رفت. آراسب یک تای ابروشو بالا داد و مشکوک نگاهش رو به سانیا دوخت.
- اتفاقی افتاده؟ درد چی؟!
آرسام نگاهی به من کرد و با صدا آب دهنش رو قورت داد. خواست چیزی بگه که لبخندی زدم و به جای آرسام گفتم:
- چیزه، سانیا داشت حالم رو می پرسید که دیگه بدنم درد نمی کنه.
آراسب با چشمان ریز شده نگاهم کرد. لبمو به دندون گرفتم که دستی بین موهاش کشید و رو به آرسام که خیره نگاهش می کرد گفت:
- شماها اومده بودین آیه رو صدا بزنین، خودتون موندگار شدین!
آرسام و سانیا خنده ای کردند که من و آراسب با تعجب نگاهشون کردیم. خدایا چرا این دو تا رو این قدر ضایع آفریدی؟ با چشم و ابرو اشاره می کردم که نخندین. آرسام که متوجه چشم و ابرو اومدن من شد با آرنجش به بازوی سانیا زد. آراسب اخمی کرد.

@romangram_com