#آیه_پارت_211
- به من هم یاد میدی؟
با تعجب نگاهش کردم که لبخندی زد و اشاره ای به سجاده کرد. لبخندی زدم که گفت:
- می خوام اون آرامشی که تو داری، منم داشته باشم.
نگاهش کردم. یک نگاه عمیق. شاید اون نمی دونست، ولی باعث آرامش من اون بود! بودنش، نگاهش، حتی لبخندهاش! سرمو به علامت مثبت تکون دادم که صورتش رو به سجاده نزدیک کرد و مهر روی سجاده رو ب*و*سید. از جاش بلند شد و با قدم های بلند از اتاق خارج شد. برگشتم و به در بسته ی اتاقم خیره شدم. لبخندی زدم که در باز شد و آراسب سرشو وارد اتاق کرد و گفت:
- راستی یادم رفت واسه چی اومده بودم!
با چشمان گرد شده نگاهش کردم که لبخند شیرینی زد.
- بابا گفته همه تو کتابخونه جمع بشیم.
لبخندی زدم و سرمو تکون دادم که آراسب نگاهم کرد و ابرویی بالا انداخت.
- ببینم موش زبونت رو خورده؟
اخمی کردم که خنده ای کرد و راست ایستاد و تکیه اش رو به چهار چوب در داد و با لبخندی روی لبش به من خیره شد.
- آیه؟
آیه رو اون قدر با احساس گفت که قلبم تند تند شروع به تپیدن کرد! بدون حرفی نگاهش کردم که چشماشو باز و بسته کرد و گفت:
- موهات خیلی به رنگ سفید صورتت میاد.
با دهانی باز نگاهش کردم. موهام؟! چشم هام چهار تا شد و سریع دستمو به طرف شالم بردم که با صدای خنده ی آراسب فهمیدم مسخره ام می کنه. اخمی کردم و نگاهش کردم که با صدای بلندتری خندید.
- آراســــــــــــــــــب!
آراسب چشمکی زد.
- جان آراسب، زود بیا پایین.
از اتاق خارج شد که چشمامو باز و بسته کردم تا این خاطره رو به قول آراسب حکش کنم. بعد از تعویض لباس خواستم از اتاق خارج بشم که چشمم به همون بسته افتاد. به طرفش رفتم و نگاهی به اون انداختم. دستمو روی بسته کشیدم و آهی کشیدم، شهاب اومده بود. یعنی دیگه پایان داستان منه؟ در بسته رو باز کردم که چشمم به پاکت نامه ای افتاد که روی اون عدد بیست بزرگی نوشته بود! پاکت نامه رو خارج کردم که نگاهم به چند عکس و عروسک افتاد! با تعجب به اون نگاه کردم. این نمی تونه کار شهاب باشه! نگاهی به پاکت نامه انداختم که نگاهم به دست خط زیبایی افتاد که شعری رو روی پاکت نوشته بود. آروم شعر رو زیر لبم زمزمه کردم.
- می خوان تلافی بکنن
حرمت دل رو بشکنن
دارن به جرم سادگیم
چوب حراجم می زنن
تو این ولایت غریب
دل مرده ها عزیزترند
قحطی عشق، عاشقاست
قلبای سنگی می خرن
نوازش گونه دستمو روی نوشته کشیدم که با صدای کوبیده شدن محکم در اتاق از جا پریدم و پاکت نامه و بسته رو روی میز گذاشتم و به طرف در رفتم. در رو باز کردم که دستی محکم به سینه ام خورد و نفسم در سینه ام حبس شد. درد در قفسه ی سینه ام پیچید و اشک در چشمام جمع شد. دستان ظریف سانیا روی دستام قرار گرفت و صدای نگران آرسام در گوشم پیچید.
@romangram_com