#آیه_پارت_289
صدای جیغ سانیا و فریاد شیرین جون در صدای فرزام گم شد. بی توجه به اون ها که داد و فریاد می کردند وارد اتاق شدم. پرستار خواست جلوم رو بگیره که با اشاره ی فرزام کنار کشید. خودم رو بالای سرش رسوندم و با هق هق گریه به آراسب خیره شدم که بین اون همه دستگاه خوابیده بود. سرمو نزدیک گوشش بردم.
- سلام.
آراسب تکونی نخورد فقط قفسه ی سینه اش بالا و پایین رفت.
- آراسب این ها می گن که می خوای تنهام بذاری؟ بگو دروغه. بلند شو بگو من هیج وقت آیه رو تنها نمی ذارم. بلند شو آراسب. ببین من هنوز بهت نگفتم که وقتی اولین بار دیدمت عاشقت شدم. ببین آقا جون مهربون شده، با عقد ما مخالفتی نداره. آراسب من همین طور که هستی دوست دارم. نمی خوام عوض بشی. بلند شو آراسب. بلند شو که می خوام بگم دوست دارم.
ضربان قلبش کند شد. صدای بیب بیب قطع شد! پرستار من رو کنار زد که با چشمان گرد شده به شوکی که به آراسب وارد می کردن نگاه کردم. کسی دستمو گرفت، با دیدن آقا جون که گریه می کرد فریاد زدم:
- آراســـــب. تو رو خدا چشماتو باز کن. آراسب!
همون طور که آقا جون منو می کشید فریاد می زدم:
- آراســـــب تو رو به عشقمون قسم آراسب!
آقا جون سرمو در آغوش گرفت که اسمش رو فریاد زدم:
- آراســـــــــــــــــب!
با صدای فریاد آراسب که اسمم رو صدا زد از آقا جون فاصله گرفتم و به او که چشماش باز شده بود چشم دوختم. با دیدن آراسب که چشماش باز شده بود به زانو نشستم و از حال رفتم.
****
با صدای خنده ای که در اتاق پیچید، با لبخند وارد اتاق شدم. آروم آروم قدم بر می داشتم که کسی از پشت من رو گرفت و به دیوار چسبوند. با چشمان گرد شده نگاهم رو به آراسب دوختم و با ترس نگاهم رو به اطراف چرخوندم.
- تو خجالت نمی کشی؟
آراسب خنده ای کرد و صورتش رو به صورتم نزدیک کرد.
- خجالت چیه؟ اومدم نامزدم رو ببینم!
باز به اطراف نگاه کردم که آراسب ب*و*سه ای روی گونه ام گذاشت.
- بادیگارد گذاشتم کسی نمیاد.
با لبخندی نگاهش کردم و دستمو دور گردنش انداختم.
- نمی گی اومدی توی مهمونی خانم ها یکی ازت می دزدتم؟
آراسب من رو به خودش فشرد.
- قلب ما که متعلق به یک نفره.
خنده ای کردم که ب*و*سه ای روی لبانم گذاشت. از خجالت سرمو زیر انداختم که خنده ای کرد و منو در آغوشش گرفت و دور خودش چرخوند.
چهار ماه از زمان حادثه می گذره. بعد از این که آراسب به زندگی برگشت آقاجون به خواستگاری آراسب رفت. آقاجون از اون زمان ها خیلی فرق کرده. مهربون شده! شاید مهربون بود و ما نمی دیدیم. اما این آقاجونی که حالا رو به روم بود رو بیشتر دوست داشتم. شهاب با همون دو تیری که آراسب به پاش زده بود از خون ریزی زیادی در جا مرده بود. آرش هم حکم اعدام رو براش بریده بودن. مهری هم که مثل خواهر دوستش داشتم و برام دشمن شده بود همون جا مرد. من برای اون ها خواهر یا دوست نبودم یک کالا بودم که اون ها از طریق دوستی با من می خواستند به مقصدشون برسن. لیلا جون هم در همون عملیات ها که آرش براش گذاشته بود کشته شده بود. هنوز عذاب وجدان داشتم که لیلاجون به خاطر من وارد این بازی شده بود. علی رو هم آقاجون به فرزندی قبول کرد و برادر واقعیم شده بود. آرسام هم قرار بود روز عقد ما جلوی همه از سانیا خواستگاری کنه. به قول عمو آرسام بی عرضه است!
بعد از اون همه سختی نام آراسب برای همیشه در شناسنامه ام حک شد. با لبخندی به نوشته هام خیره شدم و با داشتن چنین خانواده ای که نصیبم شده بود باز هم ممنون آراسب بودم.
وقتی تنهای تنها بودم فقط شونه ی تو بود که سرمو روش بذارم
وقتی محب*و*س سکوت بودم فقط صدای تو توی گوشم می پیچید
@romangram_com