#آیه_پارت_28
****
چمدون به دست رو به روی در خونه ی سفید رنگی ایستادیم. صبح زود راه افتادیم و تازه به تهران رسیده بودیم. تهران همون جوری بود که در موردش شنیده بودم! آقا جون خیره به اون خونه نگاه می کرد. تکیه ام رو به ماشین دادم که پیرمردی با عجله به آقا جون نزدیک شد. با تعجب به عزیز نگاه کردم.
- این مرد سرایدار این خونه است.
نگاه دقیقی به چشمای عزیز کردم. به خونه خیره شده بود. وقتی به طرفم برگشت برق اشکو توی چشماش دیدم.
- چیزی شده عزیز؟
عزیز سرشو تکون داد و باز نگاهش و به ساختمون دوخت. شانه ای بالا انداختم و نگاهمو به خونه دوختم.
- عزیز این جا خونه کی بوده؟
لبخندی روی لب عزیز قرار گرفت و نگاهش رو به چشمام دوخت.
- این خونه دانشجویی که ...
- ماه بانو!
حرف عزیز نیمه رها شد و نگاهش رو به آقاجون دوخت. کلید رو به در انداخت. خبری از اون مرد نبود. چمدونمو از روی زمین برداشتم و پشت سر عزیز به راه افتادم. نگاهی به آقاجون کردم. بعد از این که درو باز کرد از ما فاصله گرفت و به طرف ماشین رفت!
- بیا داخل دیگه دختر.
- عزیز آقاجون نمی یاد؟!
عزیز نگاهی به آقاجون کرد که سوار ماشین شده بود. لبخند غمگینی زد.
- نه آقا جونت هیچ وقت وارد این خونه نمی شه!
- چرا؟
عزیز بدون این که جوابم رو بده وارد شد. باز نگاهی به آقا جون کردم که ماشینو روشن کرد و رفت. وقتی وارد خونه شدم بوی گل یاس همه جا رو پر کرده بود. لبخندی روی لبم نقش بست. نگاهی به باغچه کردم که گل های خشک شده حسابی توی ذوقم زد. آهی کشیدم و نگاهم به گلهای یاس افتاد. بوته یاس هنوز خشک نشده بود.
- وقت برای دید زدن زیاد داری بیا داخل آیه.
سرمو تکون دادم و وارد شدم.
- عزیز این جا چرا این قدر بی روحه؟
دستشو روی گونه ام کشید و لبخند تلخی زد.
- چون نوزده ساله که روح از این خونه رفته!
با تعجب نگاهی به اطراف کردم.
- چرا مگه خونه ی کی بوده؟
عزیز آهی کشید و چادرشو از سرش برداشت. منتظر بودم عزیز حرفی بزنه ولی باز هم سوالم بی جواب موند. نگاهی به اطراف کردم. این خونه یک خونه تکونی حسابی لازم داشت. روی تموم میز صندلی ها گرد و غبار نشسته بود. ولی در کل خونه ی نقلی زیبایی بود. یک خونه فانتزی! نگاهم به عزیز افتاد که به در بسته ی اتاقی خیره شده بود. دستش روی در اتاق بود. به طرفش رفتم و دستمو روی شانه اش گذاشتم.
- عزیز؟
عزیز از در فاصله گرفت و با چشمای به اشک نشسته نگاهم کرد. بهش نزدیک تر شدم که دو قدم به عقب رفت.
@romangram_com