#آیه_پارت_27
- دختر می خوای حرف بزنی یا فقط می خوای بایستی و نگام کنی؟
سرمو به حالت نه تکون دادم که آقاجون اخم وحشتناکی کرد.
- چرا سرتو تکون می دی؟ حرفتو بزن!
خواستم سرمو تکون بدم که این بار عزیز اخمی کرد.
- آیـــه؟
آهی کشیدم. نفسمو حبس کردم و تند شروع کردم به حرف زدن.
- آقاجون می خواستم زودتر بیام بگم ولی نشد. اصلاً زبونم نمی چرخید بهتون بگم. ولی ثبت نام دانشکده شروع شده. شما خودتون گفتین قبول شدم اجازه ی ادامه تحصیل رو بهم می دید. آقاجون برای رسیدن به این جا زحمت کشیدم. چشمامو باز کردم و نگاهمو به چشمان آقا جون دوختم.
- زحمت کشیدم که قبول شدم من می خوام ...
آقاجون از جاش بلند شد. از ترس یک قدم عقب رفتم و نگاهمو به آقاجون دوختم. تسبیحشو بین انگشتاش چرخوند و به طرف اتاق کارش رفت. بین چارچوب در ایستاد و بدون اینکه برگرده گفت:
- فردا به طرف تهران حرکت می کنیم.
بعد هم وارد اتاق شد و درو بست. با تعجب نگاهمو به در بسته دوختم. باورم نمی شد که آقاجون گفت: "فردا حرکت می کنیم!"
جیغی از شادی کشیدم و عزیز رو ب*و*سیدم که عزیز خنده ای کرد.
- تو برو وسایلت رو جمع کن. من هم میرم یک سر به آقا جونت می زنم.
سرمو تکون دادم و نگاهی به در بسته ی اتاق کار آقاجون کردم. آهی کشیدم و به طرف اتاقم رفتم. وارد که شدم روی زمین دراز کشیدم و نگاهمو به سقف دوختم. به آقاجون فکر کردم. چرا به من اجازه نمی داد وارد اتاق کارش بشم؟! پوفی کردم و نگاهی به اطراف اتاقم انداختم. دلم خیلی برای این جا تنگ می شد. دستمو زیر سرم بردم که در اتاق باز شد و عزیز وارد اتاق شد.
- دختر مگه تو تخت نداری که روی زمین دراز می کشی؟
با خنده نشستم و به عزیز نگاه کردم.
- روز زمین که دراز می کشم آروم میشم.
عزیز روی تخت نشست و نگاهم کرد.
- فردا منم همراهت میام. دو روز کنارت می مونم و برمی گردم!
با خوشحالی دستامو بهم زدم.
- آخ جون. وای عزیز باورم نمی شه آقاجون راضی شده!
عزیز لبخندی زد.
- منم باورم نمی شه که داری از پیشم میری.
اشک توی چشماش جمع شد. لبخندی زدم و ب*غ*لش کردم. همیشه آغوشش برای من پر از مهربونی بود. بوی تن عزیز و به ریه هام فرو بردم.
- خیلی دوستون دارم عزیز!
عزیز منو به خودش فشرد.
- منم دوست دارم عزیزم!
@romangram_com