#آیه_پارت_23
عزیز خنده ای کرد.
- دختر این جا کجاست اومدی؟ برو اون قسمت.
با اشاره عزیز به جایی که گفته بود نگاه کردم. با اخمی به طرف عزیز برگشتم.
- آخه عزیز این که تبلیغه. چی رو نگاه کنم؟
عزیز خنده ای کرد که زنگ خونه زده شد. عزیز بلند شد و از ساختمون خارج شد. لپ تاپ رو گذاشتم روی زمین و نشستم. باید خودمو جمع و جور کنم. روی زمین به عادت همیشه دراز کشیدم که عزیز بالای سرم ایستاد.
- روی زمین چه کار می کنی دختر؟!
- دارم خودم رو آروم می کنم عزیز جون.
عزیز خنده ای کرد.
- بیا برو ببین اومده؟ من دلم روشنه قبول شدی.
خنده ای کردم و روی زمین نشستم. لپ تاپ رو روی پاهام گذاشتم. تمام اطلاعات رو وارد کردم. دل تو دلم نبود. کم کم اشک توی چشمام جمع شد و صفحه رو تار می دیدم.
- نیست عزیز، نیست!
عزیز دستشو روی شونم گذاشت.
- عزیزم آروم باش. بذار صفحه باز بشه!
همون موقع صفحه ای باز شد. دستی به چشمام کشیدم و نگاهمو به صفحه دوختم. با حالت شوک زده نگاهم به صفحه ای بود که اسم من روی اون ثبت شده بود. آره اسم من بود! آیه اسفندیاری. من قبول شده بودم! از خوشحالی جیغی کشیدم و از جام بلند شدم. اون قدر هیجان داشتم که صدای خرد شدن لپ تاپ هم از هیجانم کم نکرد.
- عـــــــزیــــــــز قبول شدم. من قبـــول شدم!
عزیز با خنده نگاهش به من بود و سرش و با تأسف تکون می داد.
- وااای عزیز. باورم نمی شه!
شروع به بالا و پایین پریدن کردم. سوتی زدم که با صدای خنده ی بلند عزیز نگاهمو به او دوختم.
- بهت تبریک می گم دخترم. حالا چی قبول شدی؟
جیغی کشیدم.
- همون چیزی که می خواستم، روانشناسی. وااای دارم بال در میارم.
عزیز اشاره ای به من کرد.
- آره دارم می بینم!
دور خودم چرخیدم.
- کجا قبول شدی؟
- تهران. تهران قبول شدم.
عزیز لبخندی زد ولی نگرانی رو از تو چشماش می خوندم.
@romangram_com