#آیه_پارت_205

پرید وسط حرفم و نگاهم کرد.
- نه می دونم این طوری نیست! دلیل دیگه ای داره!
با تعجب نگاهش کردم که ادامه داد:
- تو به من زندگی دادی. منی که حالا توی این لباس های گرمم، مدیون تو هستم.
قطره اشکی که از چشماش سرازیر می شد و با پشت دست پاک کرد و خیره به چشمام نگاه کرد.
- من یک غریبه بودم، اما تو غریبه بودنم رو ندیدی! جایگاه یک برادر رو به من دادی! یک خونه ی گرم تقدیمم کردی! کمکم کردی و نذاشتی غرورم خورد بشه! خواهری رو در حقم تموم کردی.
با شادی خندیدم، گریه و خنده ام مشخص نبود. باورم نمی شد این قدر بزرگ شده باشه که این حرف ها رو بزنه!
- دوست دارم آبجی آیه.
چشمامو بستم که گرمی اشکو روی گونه ام احساس کردم. با شادی بازشون کردم و مثل علی گفتم:
- منم دوست دارم داداشم. خیلی هم دوستت دارم.
علی با خنده ایستاد و دستی بین موهاش کشید و خنده ای کرد. پشتش رو به من کرد و بعد از چند دقیقه ای دوباره به طرفم برگشت و کنار پام زانو زد.
- مدرسه یک جشنی گرفته که من با چند تا از بچه ها داریم نمایش اجرا می کنیم.
با خوشحالی نگاهش کردم.
- راست می گی؟
سرشو تکون داد و با لبخندی گفت:
- میای؟ گفتن می تونی اعضای خانواده ات رو دعوت کنی.
لبخندی زدم و سرمو تکون دادم.
- حتماً میام.
- ممنونم که همیشه کنارم بودی و هستی.
از جاش بلند شد و هر دو به بازی ماهی های توی حوض خیره شدیم. نگاهی به گچ دستم کردم و لبخندی زدم و رو به علی گفتم:
- یادگاری می نویسی؟
با تعجب نگاهم کرد که اشاره ای به گچ دستم کردم. خنده ای کرد و با شادی وارد ساختمون شد و خودکار به دست از ساختمون خارج شد. با خنده نگاهش کردم که باز کنار پام زانو زد.
- چی بنویسم؟
خنده ای کردم و پس گردنی به سرش زدم. شاد خندید. بعد از نوشتن چیزی روی گچ دستم با هنری که به خرج داده بود لبخندی روی لبش نشست.
- راستی آیه!
نگاهش کردم که ادامه داد:
- چند روز پیش یک آقایی اومده بود دنبال تو می گشت!

@romangram_com