#آیه_پارت_157

- آراســــــــب!
- بیا یکی دیگه واست بگم بخندی. این قدر آراسب، آراسب نکنی.
خنده ای کردم.
- نمی خواد، نگو.
- بذار این آخریه دیگه.
بدون این که منتظر جواب من بمونه خنده ای کرد و ادامه داد:
- غضنفر به دوست دخترش می گه میدونی فرق تو با بز چیه؟ دوست دخترش قهر می کنه میره! اونم داد می زنه بیا بابا فرقی ندارین که.
خنده ای کردم که ابرویی بالا انداخت.
- این یکی بی مزه بود خندیدی ها!
اخمی کردم و شانه ای براش بالا انداختم.
- مسخره. حتما همین کارها رو با دوست دخترات می کنی؟
آراسب چشمکی زد و ظرف بستنیم رو از جلوم برداشت و شروع به خوردن بستنی کرد. با دهانی باز نگاهم به ظرف بستنیم بود که آراسب گفت:
- پس فکر می کنی چطور از دستشون نجات پیدا می کنم؟
با اخم نگاهی به آراسب کردم و دستمو به طرف ظرف بستنیم دراز کردم.
-بدش من! پررو.
آراسب خنده ای کرد و بستنی رو به طرف خودش کشید و ابرویی بالا انداخت. می خواستم باز از دستش بیرون بکشم که موبایلش زنگ خورد. موبایلو از جیبش بیرون آورد. همون طور که ظرف بستنی توی دستش بود لبخندی زد.
- هیچی نگو که صاحبمون زنگ زده!
باتعجب نگاهش کردم. صاحبمون دیگه کیه؟! موبایل رو جواب داد.
- گوشم با توئه؟
...
آراسب چشمکی به من زد و ظرف بستنی رو به طرفم گرفت.
- رفته بودم دنبالش. حالا پیش منه.
...
خنده ای کرد.
- جوش نیار احسان جان، شیرت خشک می شه عزیزم.
لبخندی زدم و بستنیم رو تا آخر خوردم که آراسب بلند شد و به من اشاره کرد که بلند شم. بلند شدم و چادرمو درست کردم و هر دو از کافی شاپ بیرون اومدیم.
- تو مکان عمومی که نمی تونن به ما حمله کنن؟!

@romangram_com