#آیه_پارت_130
- اگه نمی گفتی هم، من بدون شما می رفتم می خوردم.
باز صدای شکم آراسب خنده رو روی لب هامون آورد.
- ای بابا صبر کن. این مامان با عموت حرفاشون تموم بشه غذا میدم بخوری.
آرسام خنده ای کرد که من با حرص جیغی کشیدم.
- آراســـــــــــب؟
- داره شوخی می کنه آیه خانم.
- دیگه پررو شده!
آراسب خنده ای کرد و شانه اش رو بالا انداخت و به طرف ساختمان رفت. آرسام هم پشت سرش با خنده راه افتاد که لبخندی روی لبم قرار گرفت و پشت سرشون راه افتادم.
****
سر میز صبحونه نشسته بودم و به شیرین جون نگاه می کردم که با تلفن صحبت می کرد. آرسام خمیازه کشان وارد آشپزخونه شد و صبح به خیری گفت و روی صندلی نشست. آرسام هم با دیدن مادرش که با تلفن صحبت می کرد ابرویی بالا انداخت و گفت:
- جریان چیه؟
شانه ای بالا انداختم.
- نمی دونم والا!
شیرین جون لیوان های چایی رو جلوی من و آرسام گذاشت و دوباره مشغول حرف زدن شد. عمو و آراسب خنده کنان وارد آشپزخونه شدند که عمو رو به آراسب گفت:
- خیلی پدر سوخته ای!
شیرین جون اخمی کرد و دستشو جلوی بینیش گرفت که آراسب گفت:
- این یعنی خفه شو دیگه!
شیرین جون سرشو تکون داد که یعنی آره خفه شو. خنده ای کردم که دستی دراز شد و لیوان چایی رو با لیوانی آب میوه عوض کرد. سرمو بلند کردم که نگاهم به آراسب که چایی رو به لبش نزدیک می کرد افتاد. لبخندی زدم، ممنونش بودم. داشتم فکر می کردم چطوری چایی بخورم. از چیزای گرم اصلاً خوشم نمی اومد. به خصوص چایی.
عمو و آراسب هم روی صندلی نشستند. اون ها هم نگاهشون رو به شیرین جون دوختند. آراسب به طرف ما خم شد و گفت:
- این مادر گرامی با کی صحبت می کنه؟
همه شانه ای بالا انداختند که شیرین جون با شادی به طرف ما برگشت و جیغی کشید که آرسام با جیغ مادرش چایی توی گلوش پرید و به سرفه افتاد. آراسب خنده ای کرد و به پشت آرسام زد.
- یک خبر خوب دارم!
- چقدر این خبر خوبه که نزدیک بود من خفه شم؟
شیرین جون با اخم مشتی به بازوی آرسام زد. آرسام اخمی کرد که باز شیرین جون با شادی گفت:
- شیما زنگ زد گفت که ...
آرسام پرید وسط حرف مادرش و گفت:
- نگو که باز دارن میرن مسافرت و بچه هاشو داره می فرسته پیش ما!
@romangram_com