#آوای_عشق_پارت_143


- حالا بهتر شد ...

رفت عقب و من تونستم خودمو ببینم ... پشت چشمامو با سایه طلایی کرده بود و کمی هم زیر چشمم زده بود ... مداد مشکی هم پشت چشم و داخل چشمم کشیده بود ... ابروهامو با مداد مشکی پرتر کرده بود ... مژه هامم با ریمل پر تر و فرخورده شده بود ... رژگونه صورتی ماتی هم زده بود ... در اخر رژلب مایع و براق صورتی ملیح ... خوب بود ... واسه منی که وقت ارایشگاه رفتن رو نداشتم هم خوب بود هم دخترونه ... نگام افتاد به یقه کتم ... زیادی باز بود ... یه گل سینه قشنگ به شکل پروانه رو برداشتم و زدم به یقه کتم ... حالا خوب شده بود و نگین هاش به کتم جلوه داده بود ... سیما رفت تا خودش اماده بشه ... ازش تشکر کردم و اونم بعد از کلی مسخره بازیگذاشت و رفت ... چند دقیقه بعد مامانم اومد تو اتاق و کلی ازم تعریف کرد و دراخر یه چادر سفید گذاشت رو تختم ...

- اوا این چادر واسه سر عقد خودمه ... گذاشتمش کنار تا بدمش به تو ... دوس دارم تو هم خوب ازش مراقبت کنی حتی اگه نخواستی بدی به دخترت ...

اروم بغلش کردم ... کمی بعد مامان رفت بیرون ... رفتم طرف چادر و بازش کردم ... حریر بود و روش گلهای محو صورتی و ابی و سفید داشت ... لبخندی زدم و دوباره چادر رو تاش زدم و گذاشتم کنار ... از توی کمدم یه مانتو سفید پیدا کردم و پوشیدم ... شال سفیدی هم خیلی قشنگ پیچیدم دور سرم ... چادر رو گذشتم توی کیف بزرگم و رفتم بیرون ... پایین پله ها که رسیدم دیدم سیاوش عنق نشسته رو مبل و اخماش تو همه ... متوجه حضور من نشد چون چشماش پایین بود ... خاله از همه زودتر اومد طرفم و بغلم کرد ... اروم قربون صدقم میرفت و منم فقط لبخند میزدم و تشکر میکردم ... اروم هلم داد طرف سیاوش و با سر اشاره کرد برم طرفش خودشم رفت دنبال کاراش ... رفت و کنارش نشستم ... تازه به خودش اومد و صاف نشست سرجاش ... سرشو چرخوند و بهم نگاه کرد ... هیچی نگفت فقط اخماش باز شد و خیره شدم بهم ... با چشماش تمام صورتمو برسی کرد ...

- چرا نشسته بودی اینجا اقای اخمالو؟..

دوباره اخماش رفت تو هم و عنق مثل قبل نشست ... با غرغر گفت :

- نذاشتن بیام اتاق زنم ببینمش ...

ریز خندیدم ... واقعا مثل بچه ها شده بود ... یهو برگشت طرفم و اخمشو غلیظ تر کرد ...

- نخند ... مگه جک گفتم بهت؟ دارم میگم نذاشتن بیام تورو ببینم تو میخندی؟ ...

بعد انگار داره با خودش حرف میزنه ادامه داد..





این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است





- من حال این سیما رو میگیرم ... میگم میخوام برم اوا رو ببینم میگه نه نمیشه میگم چرا میگه میخوریش ... اخه یکی نیست بگه به تو چه اخه؟ ... زن خودمه دوس دارم هاپولی هپوش کنم ولی کو گوش شنوا ...

با این حرفاش دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و منفجر شدم ... نگاه بابا و عمو که اونطرف سالن نشسته بودن اومد سمت ما و با لبخند نگاهمون کردن ... سیاوش هم دیگه اخم نداشت و با لبخند مهربونی نگام میکرد ...


romangram.com | @romangram_com