#اشک_شوکا_پارت_99


هیچ عنوان از ذهن نسرین نمیگذشت رقیبش دختر رعیت پدرشوهرش باشه!

ابوالفضل وحسین که به دنبال خونواده شون به جمع ما پیوسته بودن گفتن:

-» ما بریم آشغاال روجمع کنیم «

باباقلی جلو اومد و دستمو بین دستای پینه بسته و زمختش گرفت:

-»آقا جان خیلی خوشحال شدیم وقتی خبر عروسیتونو شنیدیم. واقعا لیاقت شما خانم زیبایی مثه نسرین

خانمه و شما هم فقط برازنده خانم هستید«

دستمو از بین دستاش بیرون آوردم و روی سرش کشیدم:

-»ممنونم بابا قلی... همیشه نسبت به ما مهربون بودی«

بدون توجه به حضور عباس و در حالیکه سعی میکردم هر نوع هیجانی رو از صدام دور کنم به ماجان

گفتم:

-»حالت خوبه ماجان؟ «

عرق شرم رو پیشونی ماجان نشست. سرشو پایین انداخت و آهسته گفت:

-»به لطف شما آقا خوبم«

به همین چند کلمه صحبت در حضور همه راضی بودم:

-»هنوزم اون سوره ی مورد عالقه ت رو میخونی؟«

لپاش سرخ شد:

-»بله آقا... خیلی از آیه هاشو حفظ شدم«

خنده ی بلندی سردادم:

-»یادم باشه ازت امتحان بگیرم قبال که خیلی غلط غلوط میخوندی«

ابوالفضل و حسین در کنار استخر تازه درست شده مشغول جمع کردن خاک و سنگ و نخاله های بنایی

بودن.

بابا قلی روشو به سمت اونا کرد:

-»ابوالفضل، حسین... بیاید ساک وچمدونای آقا و خانم رو ببرید تو عمارت«

پسرا با شنیدن دستور باباقلی فرغون و بیل رو ول کردن و به سمت ما دویدن. چمدونا رو با کمک عباس

از ماشین درآوردن. اونا رو به عمارت بردن و فورا برگشتن.


romangram.com | @romangram_com