#اشک_شوکا_پارت_100

با نسرین به سمت عمارت راه افتادیم. نسرین بی مقدمه پرسید:

-»دختر رعیتتون چه سوره ای رو میخونده که از صحبت کردن در موردش اونهمه به وجد اومدی؟«

کنجکاوی نسرین واسم جالب اومد. اولین بار بود که در مورد مسائل مربوط به شوهرش صحبت

میکرد. میدونستم اگه راستشو بگم سوال بعدیش اینه که چرا بین اونهمه سوره،سوره ی یوسف رو

میخونه. واسه همین شونه هامو باال انداختم و گفتم:

-»یادم نیست...فکر کنم سوره ی نسا بود یا شایدم اسرا«

جوابم به اندازه کافی قانع کننده بود که دیگه نسرین چیزی نپرسه.

به در عمارت که رسیدیم. یهو به سمت محوطه چرخید و چشم گردوند.

پرسیدم:

-»با کسی کاری داری؟ چیزی میخوای؟ «

سرشو به عالمت نه تکون داد:

-»چیز مهمی نیست. با دختر رعیتتون کار داشتم«

از اینکه ماجان رو این مدلی و در جایگاه پایین تر از خودش مینامید بهم برخورد . بدون اینکه واکنشی

نشون بدم گفتم:

-»اسمش ماجانه...ماجان!«

با خونسردی گفت:

-»آها... ماجان... یه خورده از لباسای کوچیک شده مو با خودم آوردم واسه فقرا... فکر کنم تن ماجان

بشه!«

از این حرفش چنان بهم برخورد که بی اختیار صدامو بلند کردم:

-»چی گفتی؟ لباسای کهنه توآوردی واسه ماجان؟«

از برخورد من تعجب کرد:

-»آره...چه اشکالی داره.دیگه به دردم نمیخوره«

با تشر گفتم:

-»الزم نکرده لباساتو بدی به ماجان!«

نسرین که این رفتار منوحمل بر غیرت مردونه م گذاشت. موجی از شادی زیر پوستش دوید و گفت:

-»چرا عصبانی میشی عزیزم...گفتم که لباسام مستعمله وکوچیک شده. از مد هم افتاده. ماجان میپوشه یه

romangram.com | @romangram_com