#اشک_شوکا_پارت_101


ثوابی هم ما میبریم«

از اینکه نسرین حرفامو به اشتباه و به نفع عالقه م به خودش برداشت کرده بود هم خوشحال شدم هم

ناراحت...خوشحال واسه اینکه پی به مکتونات قلبیم نبرد و ناراحت از اینکه این برداشت نسرین

توقعاتی هم به دنبال داشت. ولی چاره ای جز دامن زدن به تفکر اشتباه نسرین نداشتم.

در عمارتو باز کردم وجلوتر از نسرین وارد عمارت شدم. خشم همه ی وجودمو پر کرده و از اینکه

نسرین ماجان رو یه کلفت فرض کرده بود تا لباس کهنه هاشو به اون ببخشه اعصابم بهم ریخته بود. یه

دفه به سمت نسرین چرخیدم و با صدای بلند گفتم:

-» حق نداری لباساتو به ماجان بدی...«

واسه اینکه چشمای گرد شده ی نسرین از حدقه در نیاد فورا ادامه دادم:

-»خوشم نمیاد لباساتو تن کس دیگه ای ببینم«

سپس از پله ها باال رفتم در حالیکه تو دلم میگفتم:

-»به جهنم بذار فکر دیگه ای بکنه«

صحبت که به اینجا رسید، شوکا از جا برخاست و با اجازه ی ارباب نادر برای استراحت شبانه به خانه

سرایداری رفت.

صبح روز بعد با صدای خروس چشمهایش را باز کرد. در رختخوابش نشست. بدنش را کش و قوسی

داد. ناگهان ذهنش به سمت رسول رفت. با خودش گفت:

- مدت کمی از خدمت سربازی رسول باقی مونده بود. چرا خبری ازش نشد؟

از بی خیالی و بی قیدی رسول شدیدا شاکی بود.

مجددا زیر لب غر غر کرد:

-نمیتونم با این بی خیالیش کنار بیام. همه چی رو به شوخی گرفته. باید هرچه زودتر تکلیفمو معلوم کنم.

از جا بلند شد. لباس محلی نویی که رسول به عنوان خرید سر عقد گرفته بود، به تن کرد. شال توری

قرمزش را روی دوشش انداخت. از منزل که خارج شد هوای تمیز بعد باران نیمه شب را به ریه هایش

کشید. قدمهایش را به سمت جاده برداشت. بعد مدتها روبرو شدن با خانواده ی همسرش استرس زا بود.

بدون توجه به اطراف در مسیر جاده ی مال رو ی کنار جنگل که به جاده ی اصلی ختم میشد، حرکت

میکرد و جمالتی را که قرار بود در جواب حمایت مادر شوهرش از رسول بگوید، زیر لب تکرار


romangram.com | @romangram_com