#اشک_شوکا_پارت_102

میکرد.

با صدای شیهه ی بلند اسبی که از روبرو می آمد و مشاهده ی سقوط مرد سوار بر اسب، چشمانش را

بست و جیغ بلندی از ترس کشید. ضربان قلبش باال رفت و عرق سرد بر پیشانی اش نشست. بقدری

وحشتزده بود که قدرت نگاه کردن به واقعه ی رخ داده در مقابلش را نداشت. دستش را روی قفسه ی

سینه اش گذاشت. در حالیکه طپش قلبش را از روی لباس کامال حس میکرد با ترس و احتیاط چشمانش

را باز کرد.

با دیدن مجدد صحنه ی مقابلش جیغی از ته گلو زد و ناخودآگاه دستش به روی دهانش رفت. از صدای

گوشخراش جیغش، اسب واژگون شده از روی زمین برخاست و با شیهه ی بلندی که نشان دهنده ی

وحشتزدگی حیوان بود به سمت جنگل تاخت و از نظر گم شد.

با بلند شدن اسب، شوکا متوجه مرد شد که روی زمین به حالت یک وری افتاده و یک پایش را به شکم

جمع کرده بود. مرد سرش را به سمت شوکا چرخاند با قیافه ی خشمگینی به اونگریست.

شوکا پایش را بلند کرد تا برای کمک مرد آسیب دیده برود که مرد فریاد کشید:

-منحوس... جلو نیا!

پای شوکا در هوا معلق ماند. بهت زده به مرد که پشت سر هم میگفت »نفرین شده« خیره شد.

به دورو برش نگاه کرد غیر از او و آن مرد که به زحمت چهل سال داشت کسی دیگری نبود. بطور

مسلم شوکا تنها فردی بود که زیر آماج توهینهای مرد تیر باران میشد.

دستش را به سمت مرد حرکت داد و با صدای بلند گفت:

-تو به چه حقی بهم توهین میکنی، عوضی؟

مرد از جا بلند شد و لنگان لنگان به سمت شوکا آمد شوکا از دیدن چشمان آبی تیره ی مرد که خشم در

آن بیداد میکرد چند قدم عقب رفت. کفشش به دامنش گیر کرد دو دستش از هم باز شد و در حال پرت

شدن به عقب بود که دست قدرتمند مرد از پیراهنش گرفت و مانع از سقوطش شد.

مرد صورتش را جلوآورد. هرم نفسهایش که آمیخته با عطری ناشناس بود به صورت شوکا خورد.

هرچه مرد گره ی بین ابروانش را غلیظ تر وچشمان نافذش را تنگ تر میکرد، چشمهای شوکا از ترس

گشاد تر میشد تا جایی که عنبیه چشمش به دو دو کردن افتاد.

نفس در سینه ی شوکا حبس شد. درد در معده اش پیچید و احساس ضعف کرد. مرد صورتش را رفته

رفته جلوتر می آورد و شوکا عقب تر میبرد تا آنجا که امکان حرکت نبود.

romangram.com | @romangram_com