#اشک_شوکا_پارت_103


با صدای مردانه ی بمی گفت:

-شیطان...نفرین شده!

شوکا با دو دستش به سینه ی مرد زد و اورا به عقب پرت کرد و با خشم گفت:

-روانی

رو از مرد گرداند و با سرعت از کتار او دور شد. دستی قدرتمند از پشت او را گرفت و غرید:

- وایستا

شوکا خودش را از چنگال مرد رهاند . یک دستش را به کمرش زد و دست دیگرش را به نشانه ی

اعتراض به سمت مرد پرتاب کرد:

-چه مرگته؟ اسب به زمین پرتت کرده چرا دق دلیشو سر من در میاری؟

مرد خنده ی بلندی کرد و با خشم گفت:

-شال قرمزت باعث شد اسبم رم کنه... در ثانی اون افرادیکه با اجنه در ارتباطن رو خوب میشناسه...

فقط کسایی که با ارواح در تماسن شال قرمز دارن!

شوکا متحیر از حرفها و استدالل مرد با ادای جمله ی »برو بابا !« به مسیرش ادامه داد.

چند قدمی بیشتر دور نشده بود که مرد با تحکم گفت:

-حاال که باعث رم کردن اسبم شدی بهمکمککن تا به خونه م برم

شوکا مجددا به سمت مرد برگشت. بک قدمجلو اومد:

-بلد نیستی خواهش کنی؟

مرد بدون پاسخ دادن به شوکا پشتش را به او کرد و به راه افتاد. لنگش پایش حاکی از آسیب جدی و درد

فراوان بود.

شوکا مردد ایستاده بود از یکطرف هضم توهینهای مرد که او را فردی نفرین شده و مرتبط با اجنه

خوانده بود آزار میداد و از طرف دیگر میدید که آن مرد غریبه حتی قادر به بلند کردن پایش نیست.

به سمت مرد دوید:

-هی ... وایستا تا بیام

مرد سر به عقب گرداند. لبخند رضایتمندی بر لبانش نشست. شوکا به مرد رسید. شانه اش را زیر بازوی

او داد:


romangram.com | @romangram_com