#اشک_شوکا_پارت_104

- کجا بریم؟

مرد بدون آنکه نگاهی به شوکا بیندازد گفت:

-عمارت شکوفه های بهار نارنج

شوکا نگاهی به مرد غریبه کرد.

از روی دستهای نه چندان زخمتش و صورت کمی آفتاب سوخته اش، پیراهن مردانه ی آستین تا داده ش،

شلوار مخمل سبز لجنی و چکمه های کوتاه چرم قهوه ای که تخت یک لنگش بواسطه پرت شدن از روی

اسب کنده شده بود، نتوانست بفهمد که مرد خشن ارباب است یا رعیت.

کنجکاوانه پرسید:

-اربابی یا رعیت؟

مرد بدون نگاه کردن به شوکا در حالیکه هر لحظه ی سنگینی هیکل درشتش را روی دخترک می

انداخت، گفت:

-هردو...

شوکا نگاهی که حاکی از عدم فهم سخنان مرد غریبه بود انداخت:

-یعنی چی؟

-ملک مال خودمه. هم اربابم و هم رعیت...

شوکا سری تکان داد و زیر لب گفت:

- چه مغرور!

مرد با شنیدن حرف شوکا زیر لب خنده ای کرد و سری از روی تاسف تکان داد.

مسیر مال رو دو راه میشد. مرد بدون توضیح دادن به سمت مسیری که نشان میداد رفت وآمد در آنجا

زیاد نیست وارد شد و به علت عدم مطلع کردن شوکا از تغییر مسیر، دخترک سکندری خورد و با تکیه

کردن به مرد از سقوطش جلوگیری کرد.

نگاه پر معنا ومعترضی به مرد انداخت. طی این مدت کوتاه آشنایی شوکا پی برده بود که غریبه اهل زیاد

حرف زدن و توضیح دادن نیست.

علیرغم اینکه مدت زیادی از نیمه روز نگذشته بود، ناگهان هوا تاریک شد. شوکا نگاهی به آسمان

انداخت. ابرهای تیره و متراکم آسمان را پوشانده بودند و از سیاهی رنگ آنها میشد پی به فشردگیشان

برد. انگار به زور و با فشار در حجم آسمان جای گیر شده بودند.

romangram.com | @romangram_com