#اشک_شوکا_پارت_105
درد شدیدی را در شانه اش بواسطه ی سنگینی مرد حس میکرد. کمی شانه اش را باال برد و شاکی
گفت:
-قرار بود کمکت کنم نه اینکه پشتت کنم!
مرد خنده ای که نشانه از حاضر جوابی شوکا بود کرد:
-به جثه ت نمیخوره که انقدر نازک نارنجی باشی!
شوکا شانه خالی کرد. بطوریکه نزدیک بود مرد به پهلو بیفتد. روبروی مرد ایستاد و با قیافه ی حق به
جانب گفت:
-جثه م هر قدرم که باشه واسه بار کشی که خلق نشده... بقیه راه روخودت برو
هنوز چند قدم بیشتر از مرد دور نشده بود که صدای غرش مهیب رعد و برق او را در جا میخکوب
کرد.
دستی روی شانه اش نشست:
-مطمئن باش به جاده نرسیدی، سیل میبردت... منم هنوز به کمکت نیاز دارم. چیزی تا باغ نمونده
قطرات درشت باران مسلسل وار شروع به ریزش کرد و مجالی به شوکا برای فکر کردن نداد.
دو مرتبه شانه اش را میزبان هیکل درشت و تنومند مرد کرد.
قطرات باران بیرحمانه به آنها حمله میکرد. پاهایشان در گل فرو میرفت و راه رفتن برایشان سخت شده
بود. باد و باران دیدشان را مشکلدار کرده بود.
ترس ناشی از همراه شدن با فردی غریبه در مسیری نا آشنا، باد شدید و هجوم قطرات تند باران، باعث
شد که شوکا کمی خودش را از مرد دور کند.
صدای مرد در صدای باران و باد در هم پیچید و بصورت پچ پچی به گوشش رسید:
-حداقل آسیبی که تو این شرایط بهت میرسه از طرف منه
بعد مدت کمی جلوی باغی که محصور در نرده های فلزی سفید بود، ایستادند. مرد خودش را کمی جابجا
کرد:
- رسیدیم
چشم شوکا به تابلوی فلزی که روی پایه ای نصب شده و رویش چند کلمه نوشته شده بود، افتاد.
به سختی حروف روی آن را بهم وصل کرد و با صدای نسبتا بلندی شروع به خواندن کرد:
romangram.com | @romangram_com