#اشک_شوکا_پارت_106
-شکو..و..فه..های بها..ااا...بهار...
مرد به میان کالمش پرید:
-بد نیست کمی سواد یاد بگیری
دستش را از روی شانه ی شوکا برداشت و چند قدم لنگان لنگان به جلو رفت:
--بقیه راهوخودم میرم
شوکا که از متلک های مرد بستوه آمده بود با عجله خودش را به او رساند:
-خرت از پل گذشته، زبونت دراز شده!
مرد نگاه چپ چپی به شوکا انداخت. ناگهان چشمهایش به روی شوکا ثابت شد و بی حرکت ماند. شوکا
متعجب سرش را خم کرد و نگاهی به خودش انداخت. چیز عجیب و غریبی ندید. با طعنه گفت:
-شناختی؟
مرد به خودش آمد. با عجله و لنگان لنگان از شوکا دور شد در حالیکه فریاد میزد:
-عجله کن سرما میخوری
عمارت مرد بر خالف بقیه عمارتهای منطقه یک طبقه و دیوارهایش با سیمان سفید پوشانده شده بود.
شاخه های بدون برگ پیچک سر تا سر دیوار را پوشانده و به سمت در بزرگ ورودی گسترش یافته
بودند.
مرد کلید انداخت و در را باز کرد. شوکا لحظه ای ایستاد. از رفتن به داخل خانه مردد بود.
مرد وارد راهروی ورودی پهنی شد که انتهایش دری چوبی قرار داشت. مرد در را باز کرد و با صدای
بلند گفت:
-زری... زری
رو به شوکا کرد:
-بیا داخل
ادامه داد:
-تنها نیستم... نترس!
شوکا نگاهی به کفشهای گلی خودش و مرد غریبه کرد. وارد راهرو شد. مرد دستش را به دیوار داد و
چکمه هایش را از پا درآورد. یکپایش به واسطه ی کنده شدن تخت کفش گلی بود.
مجددا صدایش را بلند کرد:
romangram.com | @romangram_com