#اشک_شوکا_پارت_107


-زری کجایی... با توام

هردو وارد خانه شدند. سالنی بزرگ که دو تا دور آن چند اتاق قرار داشت. شومینه روشن بود و یک

صندلی گهوا ره ای در کنار آن به چشم میخورد.

یکطرف سالن یک دست مبل دسته چوبی ساده قرار داشت و طرف دیگر سالن ، نزدیک به پنجره یک

میز نهار خوری شش نفره. چیدمان خانه نه به زندگی اربابها میخورد و نه رعیتها

در یکی از اتاقها باز شد و یک زن حول وحوش سی سال که موهای بلند روشنش بطور نامنظمی باالی

سرش جمع شده بود پا به داخل هال گذاشت. پیراهن کوتاه نخی که بیشتر به لباس خواب میخورد به تن

داشت. دامن پیراهنش را باال داد و پاهای لختش را بیشتر در معرض نمایش گذاشت. با دیدن شوکا و

لباسهای خیس مرد به خنده افتاد. در حالیکه بلند بلند میخندید به مرد گفت:

-دریا رفته بودید داداش خسرو؟

بلند بلند خندید:

-با این زن ؟

مجددا قهقهه سر داد:

-اگه زن داداش بلور بفهمه چی؟

خنده ش قطع نمیشد. طرز لباس پوشیدن، صحبت کردن وخنده های غیر طبیعی اش، حکایت از شیرین

عقل بودن زن داشت.

خسرو اخمی بین ابروهایش انداخت و جدی به خواهرش گفت:

- به این خانم کمک کن که حموم کنه و لباساشو عوض کنه. یه دمپایی هم بیار پام گلی شده

شوکا بدون حرفی به سمت زری رفت.

زری با دیدن جورابهای گلی شوکا اخم درشتی کرد:

-همونجا وایستا.جوراباتو درآر.االن همه جا رو کثیف...

مرد مجال ادامه ی صحبت به زری نداد و تشر زد:

-زری....

کالم در دهان زن بینوا ماند و دومرتبه بلند بلند خندید. صدای خش دار خنده اش روی اعصاب شوکا بود.

زری در حالیکه میخندید گفت:


romangram.com | @romangram_com