#اشک_شوکا_پارت_108

-از لباسای زن داداش بلور بهش میدم

در حالیکه میخندید به سمت دری که دور تر از درهای دیگر بود رفت و رو به شوکا گفت:

-از این طرف بیا

زری در را باز کرد. شوکا وارد حمام شد. نگاهی به آینه ی قدی نصب شده در اتاقک سر حمامکرد.

بواسطه ی باران لباسهایش کامال خیس و به بدنش چسبیده بودند. برجستگیهای اندامش بوضوح دیده

میشد.

بدون آنکه ذهنش را درگیر مسائل و مشکالتش کند چشمانش را بست و دقایقی را زیر دوش آب گرم

ایستاد. برای لحظه ای فکر رسول را از سرش دور کرد. آرامشی بی سابقه وجودش را در آغوش

گرفت.

صدای زری با شر شر آب دوش حمام در هم پیچید:

-از پیرهنای خودم آوردم. لباسای زن داداش بلور واست کوچیکه... زود بیا بیرون خیلی آب مصرف

نکن

سپس صدای خنده اش در حمام پیچید و چنان به گوش شوکا ناخوشایند آمد که بی اختیار با دو دست

گوشهایش را گرفت.

فورا خودش را ابکشی کرد تا به محض بند آمدن باران به عمارت ارباب نادر بر گردد.

پیراهن گلدار آبی کمر کشدار و شلوار پارچه ای مشکی را به تن و روسری نارنجی را به سر کرد و آن

را پشت گردنش گره زد. خودش را در آینه قدی نگاه کرد. شبیه کارگران زن شالیزارها شده بود. زیر

لب گفت:

-بیشتر از این از زری انتظاری نیست

لباسهای آب کشیده اش را از داخل تشت برداشت و از حمام خارج شد. خانه را سکوت فرا گرفته بود.

خسرو روی صندلی گهواری نشسته، کتابی بر روی زانوانش گذاشته و سرش را به عقب خم کرده و

چشمانش را بسته بود.

خبری از زری نبود. بعد از چند لحظه زری از اتاقی خارج شد و با اشاره ی دست به شوکا فهماند که

نزدش برود.

به کنار زری که رسید بدون آنکه به او اجازه ی خنده یا مسخره بازی بدهد گفت:

-لباساموکجا پهن کنم که زودتر خشک بشه

romangram.com | @romangram_com