#اشک_شوکا_پارت_109
زری دستش را گرفت و در حالیکه پچ پچ میکرد» ساکت... داداش خسرو خوابه« او را به سمت اتاق
دیگری که در گوشه ی سالن بود کشاند:
به اتاق که رسیدند آهسته گفت:
-تو انباری پهن کن.. آبگرمکنم اونجاست. لباسات زود خشک میشه
نگاهی به سرتا پای شوکا کرد. سرش را بیخگوش شوکا آورد:
-لباساموکثیف نکنی ها!
وارد انباری که شدند چشم شوکا به صندوقی افتاد که کنار اتاق قرار داشت. قبل از آنکه حرفی بزند،
زری خنده ی ریزی کرد و گفت:
-صندوق وسایالی زن داداش بلوره!
شوکا پرسید:
-اسمش بلور بود؟
-نه...داداشم اسمشوگذاشته بود بلور چون خیلی سفید بود عین برف. اونقدر بهش بلور بلور کرد که همه
مون بهش میآ گفتیم بلور...
شوکا لباسش را روی بندی که از یکطرف به طرف دیگر کشیده شده بود آویخت. نگاهی از پنجره ی
اتاق به بیرون انداخت. باران بند آمده بود. رو به زری گفت:
-باید برگردمخونه م... اربابم منتظره
صدایی از پشت سرش گفت:
-هوا رو به تاریکیه... دلت میخواد غذای گرگا بشی
شوکا به سمت صدا چرخید. خسرو در آستانه ی در ایستاده بود. زری چشمانش را گشاد کرد و به سمت
خسروگردن کشید:
-مثل زن داداش بلور
خسرو رو به زری کرد:
-ساکت باش زری
زری بلند بلند خندید و شروع کرد به بشکن زدن
خسرو با صدایی بلند تر گفت:
romangram.com | @romangram_com