#اشک_شوکا_پارت_110
-گفتم ساکت
زری بی توجه به دستور خسرو دور خودش میچرخید و بشکن میزد و مکرراً میخواند:
-گرگه اومدو بردش... سر جو نشست و خوردش
خسرو فریاد بلندی کشیبد:
-گفتم خفه شو زری!
شوکا هاج و واج نگاهش را بین خواهر و برادر میچرخاند.
خسرو به هال برگشت. شوکا به دنبالش وارد سالن شد. مرد روی مبل نشست و سرش را بین دستانش
گرفت. بدون آنکه به شوکا نگاه کند گفت:
-امشب هیچ جا نمیری
زری سفره به دست وارد شد و آن را روی زمین پهن کرد. مجددا به آشپزخانه رفت و باسینی حاوی
ظروف و غذا برگشت.
خسرو سرش را بلند کرد . سرخی چشمهایش حاکی از خستگی مفرطش بود. در عمق چشمهای آبی اش
غم النه کرده بوضوح دیده میشد. از جا برخاست. انگشتان دست راستش را داخل موهای پر پشتش کرد
و همه را شانه وار به عقب هل داد.
رو به شوکا گفت:
- سر شب شام میخوریم... بفرما
شوکا متوجه لنگش پایش شد. نگاهی به پای آسیب دیده انداخت. دستمالی سفید رنگ دور تا دور پا پیچیده
شده بود. به پا اشاره کرد:
-هنوز درد میکنه؟
- یه کم ... فردا صبح میرم درمانگاه
زری رختخواب خودش و شوکا را در اتاق نسبتا بزرگی که دور تا دورش پشتی های ترکمنی چیده شده
بود پهن کرد.
شوکا با صدای خرناسهای زری بیدار شد. سپیده دم بود. به انباری رفت و لباسهایش را تعویض کرد از
آنجا که خارج شد، خسرو را مقابلش دید که جدی و با تحکم گفت:
-تا هوا روشن نشده از خونه خارج نمیشی
حرفش را زد و به سمت در خروجی راه افتاد.
romangram.com | @romangram_com