#اشک_شوکا_پارت_111
به محض باز کردن در صدای شیهه ی اسب بلند شد.
خسرو رو به شوکا خندید:
-میدونستم بر میگرده
شتابان برای دیدن اسبش از خانه خارج شد.
شوکا روی صندلی گهواره ای نشست و مشغول تکان دادن صندلی شد. ذهنش به سمت رسول رفت.
کمتر از یکهفته به تحویل سال نو مانده بود و هیچ خبری از رسول نداشت. حتی آقای کمالی هم پیغامی
برای او نیاورده بود. درگیر افکار خودش بود که خسرو هیزم در بغل وارد سالن شد. هیزمها را در
جعبه ای که کنار شومینه قرار داشت گذاشت و گفت:
-کجا زندگی میکنی؟
شوکا از عالمخیال بیرون آمد:
-عمارت ارباب ترشیزی
خسرواخمی کرد و در حالیکه ذهنش را درگیر حالجی کردن جواب شوکا میکرد پرسید:
-مگه از خارج برگشتن؟
-بله... دو هفته ای میشه
-عجیبه! بار آخری که نسرین خانمو دیدم گفت که بعیده دیگه برگردن
-ارباب تنها اومده
خسرو سری تکان داد:
-صحیح
با حضور زری که انگشتانش را الی موهای بهم ریخته اش کرده بود، صحبتشان قطع شد.
بعد خوردن صبحانه شوکا از میزبانان تشکر کرد و خانه را به قصد عزیمت به عمارت ارباب نادر ترک
گفت. هنوز پا از خانه بیرون نگذاشته بود که صدای خسرو که میگفت»شال قرمزتو بردار تا اسب
دوباره رم نکنه« او را در جا نگه داشت.
نگاهی حاکی از تاسف به خسرو انداخت:
-خرافاتی!
خسرو از روی مبل بلند شد و آمرانه گفت:
romangram.com | @romangram_com