#اشک_شوکا_پارت_112
-زری کت منو از تو اتاقم بیار
بعد از آماده شدن به طرف شوکا رفت. وضعیت ناجور راه رفتنش حاکی از دردی بود که در پا داشت.
شال را از روی دوش شوکا برداشت. دخترک چشم از حرکات خسرو بر نمیداشت. شال را با عصبانیت
تا زد و به دست شوکا داد:
-اسبم از رنگ قرمز میترسه... هنوزم معتقدم منحوس و نفرین شده ای! چیزی که بقیه میگن نیروی
درونی خارق العاده...
شوکا شال را در آغوشش فشرد. لبهایش را بهم چفت کرد و با حداکثر قدرت بهم فشار داد. لحظاتی را
وقف غلبه بر خشم درونش کرد. سپس با اعتراض گفت:
-حرفات تموم شد؟
منتظر پاسخ مرد نشد. از خانه بیرون رفت و در را محکم بهم کوبید. هوای بعد از باران مفرح بخش
بود. نگاهش را دور تا دور عمارت چرخاند. روز قبل چون تنها هدفش پیدا کردن سرپناه و رهایی از
باران سیل آسا بود، متوجه شرایط باغ نشد. خانه داخل باغی بزرگ قرار داشت که قسمت اعظم درختان
باغ پشت عمارت بود.
با خودش گفت:
- اوووو... چه باغ بزرگی... همه شونم بهار نارنجن
قبل بازگشت به عمارت تصمیمگرفت تا مایحتاج خانه را از بقالی روستا تهیه کند. پا که به داخل بقالی
گذاشت بوی شیر و ماست ترش شده به مشامش خورد. گوشه ی شالش را جلوی بینی اش گرفت.
سکینه زن بیوه ای که مخارج شش فرزند یتیمش را از بقالی به یادگار مانده از شوهرش تامین میکرد،
چادر خاکستری گلدارش را پشت گردنش گره زده و مشغول ریختن شیر گاو از داخل سطل به دبه های
ردیف شده ی کنار بقالی بود. اطرافش هم لکه های سفید شیر ریخته شده وخشک شده ی روزهای قبل به
چشم میخورد.
با دیدن شوکا، مشتری همیشگی اش، دست از کار کشید. عرق پیشانی و بعد بینی اش را با گوشه ی
چادر پاک کرد و پشت دخل رفت:
-به به شوکا خانم... چند روزه کم پیدایی
شوکا لبخندی نثار زن زحمتکش کرد:
-درگیر کارای عمارت بودم
romangram.com | @romangram_com