#اشک_شوکا_پارت_113
-هنوز شوهرت نیومده مرخصی؟
شوکا آهی از روی ناراحتی کشید:
-نه...هیچ خبری ازش ندارم
خدیجه لب و لوچه اش را به عالمت تعجب جمع کرد و ابرویی باال انداخت:
-مطمئنی که هنوز اجباریه؟
- طبق حرفایی که میزد همین روزا سربازیش تموم میشه. یکی از آشناها رو فرستادم دم خونه شون.
خونواده ش هم ازش بیخبرن
سکینه خودش را از پشت دخل دراز کرد و با کف دست چند ضربه به بازوی شوکا زد:
-ببین... چند تا پیرهن بیشتر از تو پاره کردم. به امید خبر از اینور و اونور نباش. خودت بیفت دنبال
شوهرت. از این مردای جونور هرچی بگی بر میاد.
-چی بگم واال... فعال که خیلی درگیر تمیزکاریای دم عیدم... یه ذره سرم خلوت شه خودم میرم خونه
شون
یکدفعه شوکا یاد خسرو افتاد. کنجکاوی اش گل کرد که در مورد او و همسرش از سکینه بپرسد. به
حرفهای زری شیرین عقل که اعتباری نبود. بیتاب شده بود که بفهمد آیا واقعا بلور را گرگ دریده است
یا نه!
صورتش را نزدیک صورت سکینه کرد:
-صاحب عمارت شکوفه های بهار نارنج رو میشناسی؟
سکینه در حالیکه پوالی دخل رو مرتب میکرد گفت:
-خسرو خان رو میگی؟
شوکا متعجب گفت:
-خسرو خان؟ مگه اربابه؟
سکینه خنده ای کرد:
-دختر ساده... مگه فقط اربابا خانن؟ جد اندرش ملک و امالک دار این منطقه بودن... از چند نسل قبل
مرداشون خان این روستا هستن... به خاطر عشق و عالقه ای که به خاک آبا و اجدادیشون داشتن زمینا و
باغاشونو ول نکردن و نرفتن شهرای بز رگ وگرنه از نظر مستقالت اونقدری دارن که میتونستن برن
romangram.com | @romangram_com