#اشک_شوکا_پارت_114

یه شهر بزرگ زندگی کنن و یه عمارت با عظمت تر از عمارت ترشیزیا واسه خودشون بسازن و چند

نفر مثه منو تو رو استخدام کنن واسه رعیتی. ولی اینا یه فرق اساسی با بقیه اربابا دارن!

شوکا کنجکاوانه و از روی هیجان پرسید:

-چه فرقی؟

-انسانن خواهر جان... انسان! رحمت، نوه ی عمه م، چند ساله که توکارای باغبونی به خسرو خان کمک

میکنه. قسم میخوره که خسرو خان پا به پاش کار میکنه. با کارگراش چای و غذا میخوره. حقوق همه

شونم سر وقت و بیشتر از حقشون میده

کنجکاوی شوکا در مورد خسرو خان در حال فوران کردن بود ولی باید محتاطانه سخن میگفت. کافی بود

یک نفر بفهمد که شوکا شب قبل را در منزل خسروخان گذرانده است. طبل رسوایی اش روستا به روستا

نواخته میشد. شب ماندن در منزل مرد زن مرده... چه کسی باور میکرد که زری شیرین عقل هم در

کنار آنها بوده است.

مجددا سکینه را مورد خطاب قرار داد:

-زنم داره؟

سکینه از پشت دخل بیرون آمد:

-مثل اینکه تو امروز فقط اومدی واسه حرف کشیدن از زیر زبون من... بروکنار تا شیرا رو تو دبه

بریزم... تو هم هرچی سوال داری بپرس...

شوکا مجددا گفت:

-پرسیدم زنم داره؟

-داشت خواهر جان... اونم چه زنی... یه پارچه خانم. خدا بیامرزدش از سر هر انگشتش یه هنر

میریخت. کشتنش بیچاره رو! سر به نیستش کردن!

شوکا با شنیدن کلمه کشتنش جیغ خفیفی از روی حیرت کشید:

-کشتنش؟ کی؟

- دو سه سالی میشد که ازدواجکرده بودن. یه روز صبح زود با زری رفتن جنگل قارچ جمع کنن... دیر

برگشتن. همه ی مردای ده بسیبج شدن که اونا رو پیدا کنن. نزدیکای غروب بود که زری رو کنار

رودخونه پبدا کردن. اونم چه وضعی... لباساش پاره و گلی بودن. بلند بلند میخندیدو چرت و پرت

میگفت. دختر بیچاره عقلشو از دست داده بود و پشت سر هم میگفت گرگا گرفتنش... گرگا گرفتنش...

romangram.com | @romangram_com