#اشک_شوکا_پارت_115
معلوم نشد که کی وکجا چه بالیی سر زن خسرو خان آورده. االن ده ساله که هیچ اثری ازش پیدا
نکردن... معلوم نیست قاچاقچیای چوب کشتنش و توجنگل چالش کردن یا حیوونا دریده با شنش...انگار
آب شده و رفته تو زمین! زری هم از اون زمان عقلش از کار افتاد و هیچ اعتباری به حرفاش نیست.
خسرو خان رو هم اسیر خودش کرده... بنده خدا یه بار هم داماد شد ولی حریف گیس وگیس کشی
زنش، شهربانو، با زری نشد که نشد. هرچی به شهربانو گفت که دندون رو جیگر بذاره تا سر فرصتی
زری رو ببره دارالمجانین به گوش زنش نرفت که نرفت. مرغش یه پا داشت و میگفت یا جای من تو این
خونه ست یا زری. مرد بیچاره مونده بود بین دو راهی... یه طرف زنش بود و یه طرف خواهرش...
زری رو برد دارالمجانین ولی به ماه نکشیده خبرش کردن که بره زری روتحویل بگیره... دختر بیچاره
اونقدر گریه کرده و غذا نخورده بود، عین نی قلیون شده بود. برگشتن زری به خونه همزمان شد با
رفتن شهربانو... چند تا از بزرگا هم واسطه شدن واسه برگردوندنش ولی هربار ناز کرد. به سال نکشیده
خسرو خان طالقش داد و خودشو خالص کرد. بعدشم گفت پشت دستشو داغ کرده که دیگه زن نگیره...
با آمدن مشتری هردو ساکت شدند شوکا مایحتاج خودش را خرید و به سمت عمارت ارباب نادر روانه
شد در حالیکه حرفهای سکینه را در ذهنش نشخوار میکرد.
آفتاب که غروب کرد شوکا از منزلش خارج و به سمت عمارت ارباب نادر راه افتاد. دلهره و اضطرابی
عجیبی وجودش را تسخیر کرده بود از چگونگی برخورد ارباب نادر به دنبال ترک بدون اجازه ی
عمارت.
طبق معمول در عمارت باز بود و ارباب نادر با آراستگی کامل روی مبل روبروی در نشسته بود و
انتظارش را میکشید. قبل از آنکه لب به سخن بگشاید و علت عدمحضور شب قبلش را بگوید ارباب نادر
در حالیکه نگاهش را به او خیره کرده بود، از جا برخاست و به سمتش آمد. شوکا چشمانش را بست و
منتظر هرگونه حرکتی از جانب اربابش بود. گرمایی مطبوع را بواسطه نوازش انگشتان ارباب بر روی
گونه اش حس کرد.
صدای ارباب در گوشش پیچید:
-خوشحالم که برات اتفاقی نیفتاده
مدتها بود که کسی برای شوکا دلسوزی نکرده و ماهها بود که دست نوازش کسی بر سرش کشیده نشده
بود. دل خوش کرده بود به رویاهای ساختگی شبانه در مورد رسول و خودش... رسولی که قریب پنج
romangram.com | @romangram_com