#اشک_شوکا_پارت_116
ماه بود که او را بیخبر گذاشته بود.
اشکی از گوشه ی چشمش جاری و به سر انگشت اشاره ی ارباب که از سمت گوش شوکا به طرف چانه
اش کشیده میشد، رسید. از انگشت عبور کرد و بر کف سالن افتاد. انعکاس نور لوستر آویزان از سقف
به چشم ارباب نادر برگشت. زیر لب گفت:
-چه زیباست اشک شوکا
شوکا قادر به هضم محبت بی شائبه ی ارباب نادر نبود. چه سنخیتی بود بین یک ارباب شصت ساله و
دختر رعیتی نوزده ساله که برای سالمتی اش دلنگران شود و محبتش را بی محابا به او ارزانی دارد.
از جا بلند شد و به سمت در چرخید. احساس کرد نیرویی به پاهایش آویزان شد و او را در جا میخکوب
کرد. صدای خواهشانه ی ارباب در گوشش طنین انداخت:
-نرو... فقط تو میتونی کمکم کنی!
شوکا زیر لب نالید:
-امشب نه... خواهش میکنم
پاها رها شدند و شوکا به سرعت به خانه اش بازگشت. در گوشه ی اتاق کز کرد وگریست. صدای ارباب
در گوشش النه کرده بود »نرو... فقط تو میتونی کمکم کنی!«
طبق قولی که به ارباب نادر داده بود شب بعد به حضورش رفت. ارباب که بیتاب بازگوکردن خاطراتش
بود با وارد شدن شوکا به عمارت لب گشود:
-داشتم میگفتم که پدرم خونواده ی مظفری و وابستگان نزدیکشونو به عمارت دعوت کرده بود. بابا قلی
و باجی واسه شام همون شب تدارک زیادی دیده و شدیدا درگیر پذیرایی از مهمونا بودن. سفره ی شام
رو پهن کردن. انواع و اقسام غذاها و نوشیدنیها روی سفره چیده شده بود. همگی سر سفره نشستیم. دیس
برنج جلوی من و نسرین خیلی زود خالی شد.
ابوالفضل دیس رو برد و بعد از چند دقیقه ماجان با لباس محلی نویی که معلوم بود واسه اونشب تهیه
کرده وارد عمارت شد. درست روبروم نشست. خم شد تا دیس برنج رو تو سفره جا بده. نسرین در حال
خوردن شام بود و منم محو چهره ی ماجان. چشم ازش بر نمیداشتم انگار چشمامو به صورتش میخ کرده
بودن. نسرین سقلمه ی بهم زد و گفت:
-»اون ظرف مرغ ترش رو بده«
پارچ دوغ جلوی ظرف خورش مرغ ترش بود. بدون اینکه چشم از ماجان بگیرم دست بردم تا ظرف
romangram.com | @romangram_com