#اشک_شوکا_پارت_117


خورشو بردارم که دستم به پارچ دوغ خورد و پارچ به داخل ظرف ساالدا و خورش چپه شد. با صدای

شکسته شدن پارچ بلوری همه ترسیدن و قاشقا تو بشقابا ول شد. دوغ روی سفره راه افتاد و به لباس سفید

گرون قیمت خاله ی نسرین که زنی پرمدعا و پر فیس و افتاده بود رسید.خاله شکوه که از لحظه ی ورود

واسه تک تک افراد از مارک و قیمت لباسش میگفت جیغی از ناراحتی کشید و گفت:

-»خدا مرگم بده... لباس انگلیسی نازنیم... حاال چطوری لکه شو پاک کنم؟«

خاله شکوه عصبانی از جا بلند شد و خودشو به اتاقای باال رسوند . نسرین هم چشم غره ای بهم رفت و

دنبال خاله ش راه افتاد تا یه جوری از دلش در بیاره. بقدری واکنشش غیر قابل تصور بود که همه از هم

میپرسیدن » چرا اینطوری کرد... حاال یه ذره دوغ رو لباسش ریخته، آسمون که به زمین نیومده«

ماجان با دیدن این صحنه و با علم به اینکه توجه من به اون باعث این حادثه شده، خودشو جمع و جور

کرد. تکه های شکسته ی ظرف رو تو سینی گذاشت و از سالن بیرون رفت.

باجی حسین رو باال فرستاد تا از نسرین بپرسه نیاز به کمک کسی هست یا نه... بعد چند دقیقه حسین به

سالن برگشت.

باجی پرسید:

-»خانم چی گفتن؟«

حسین جواب داد:

-»نرفتم تو اتاق چون خاله ی خانم گریه میکرد و میگفت لباسو از دوستش عاریه گرفته. حاال چی

جوابشو بده«

همه ی مهمونا بهم نگاه کردن و مردا پخی زدن زیر خنده. شوهر خاله ی نسرین از خجالت سرخ شد. با

عجله به طبقه باال رفت و به دنبالش مهرانگیز خانم سفره رو ترک کرد. لحظاتی نگذشت که صدای

دعوای زن و شوهر به گوش رسید. شوهر خاله ی نسرین شدیدا زنشو سرزنش میکرد که چرا از

دوستش لباس قرض گرفته در حالیکه کمد لباساش پر از لباسای گرون قیمت و زیباست...

همه از شام خوردن افتادن. چند نفر باال رفتن که مانع باال گرفتن دعوای زن و شوهر بشن.

خالصه غذاها سرد شد و اونهمه زحمت و تالش خونواده م واسه خودنمایی جلوخونواده ی مظفری بی

نتیجه موند. خاله شکوه و شوهرش همراه بچه هاشون شبونه به تهران برگشتن. تعدادی از مهمونا هم که

در اون نزدیکیا ویال داشتن به ویالهای خودشون رفتن. تمام برنامه ریزیای پدرم واسه ضیافت بعد شام


romangram.com | @romangram_com