#اشک_شوکا_پارت_118
بهم خورد.
با اعالم اینکه رختخوابا تو اتاقا پهن شده همگی به طبقه ی باال رفتیم. بالطبع من و نسرین باید تو یه اتاق
و تو یه رختخواب میخوابیدیم. سردی رفتارم با نسرین باعث شده بود که هر روز دیوار غرورش بلند
تر بشه و این رابطه ی ما رو بدتر میکرد.
وارد اتاق که شدم چشمم به رختخواب دو نفره ای افتاد که وسط اتاق پهن شده بود. نسرین پشت به طرف
من و زیر پتو خوابیده و گوشه ی پتو کنار رفته بود. نسرین با بلوز و شلوار خواب بود. کامال پوشیده.
در چمدونو باز کردم و پیراهن شلوار راحتیمو برداشتم و لباسامو عوض کردم. سر جام دراز کشیدم.
دستامو زیر سرمگذاشتم و به سقف خیره شدم. کنار زنم خوابیده بودم ولی انگار سالهابود که با هم غریبه
ایم..
غرق در افکار خودم بودم و حوادث اونشب رو مرور میکردم و نقش صورت ماجانو روی سقف
میکشیدم که ناگهان بوی خوشایندی به مشامم خورد. بویی آشنا... بویی که شاید گیراییش و اثرش خیلی
بیشتر از بویی بود که میشناختم. زیر لب گفتم»ماجان« به سمت بو چرخیدم. نسرین بواسطه ی پس زده
شدن پتو سردش شده بود و به سمت من چرخیده و خودشو مچاله کرده بود. بوی عطر یاسی که از
گردنش ساتع میشد نمونه ی بهتر و مرغوبتری از بوی عرق گل یاس ماجان بود.
غم عالم به دلم نشست. همسری داشتم زیبا، مهربون و متشخص... زیر لب به خودمگفتم:
»چرا انقدر احمقی؟ مگه ماجان چی داره که این دختری که کنارت خوابیده نمیتونه بهت بده؟«
نسرین خودشو جمع تر کرد. پتو رو از پایین پاش برداشتم و روش انداختم. کالفه از عمارت زدم بیرون.
صدای تق تق بهم خوردن ظرفا از سمت استخر توجهمو جلب کرد. ماجان بود که با کمک ابوالفضل
ظرفا رومیشست. یکی از سبدا پر از ظرفای آبکشی شده بود. ماجان دستای کفیش رو از دیگ بزرگی که
توش پر از کف و ظرفای کثیف بود درآورد. به ابوالفضل اشاره کرد تا سبد رو به خونه سرایداری ببره.
ابوالفضل که به سمت خونه راه افتاد خودمو به ماجان رسوندم. کنارش روی دو پا نشستم و گفتم:
-»شب از نیمه گذشته... چرا نخوابیدی؟«
ماجان با دیدن من هول کرد. خودشوکنار تر کشید. با نگاه کردن به ظرفا بهم فهموند که باید ظرفا
رومیشسته
پرسیدم:
-»عباس کجاست؟«
romangram.com | @romangram_com