#اشک_شوکا_پارت_119


بدون اینکه سرشوبلند کنه گفت:

-»رفت خونه. موندم به باجی کمک کنم.حامله س گناه داره«

غمگین پرسیدم:

-»چرا بهم نگاه نمیکنی؟«

سرشو بلند کرد. نی نی چشماش پر از غم و ترس بود:

-»امشب به خاطر من آبروی شما رفت. تو رو خدا آقا ما رو فراموش کنین... شما زن دارید و منم

شوهر. فاصله ی منو شما به اندازه ی فاصله ی ماه تا زمینه. نسرین خانم گناه داره. منم زنم. دردشو

میفهمم. اگه عباس بهم بی اعتنایی بکنه دق میکنم...«

نذاشتم حرفشو ادامه بده. دست کفیشو تو دستمگرفتم:

»امشب از صمیم قلب دعا کردم ایکاش تو بجای نسرین کنارمخوابیده بودی«

دست کفیش تودستم سر خورد. بدون اینکه حرفی بزنه از جا بلند شد و به سمت ابوالفضل که سبدو کنار

دیوار خونه ی سرایداری رو زمین میذاشت دوید.

دستمو تو سطل آب تمیز آب کشیدم و به عمارت برگشتم. نسرین مثه بچه ها خواب بود. چندالخ مو روی

چشماش بود که آزارش میداد. به آرومی موها رو به سمت پیشونیش روندم. پتومو برداشتم و کنار اتاق

کز کردم و خیره به نسرین غرق در افکارموهوم شدم.

تا سپیده دم بیدار بودم. کم کم پلکام سنگین شد. درازکش پتو رو دور خودم پیچیدم و خوابم برد. چشم که

باز کردم رختخواب نسرین جمع شده بود و هیچ صدایی از طبقه ی پایین به گوش نمیرسید. از اتاق

خارج شدم. خواهرامو به ترتیب صدا زدم ولی پاسخی نیومد. از عمارت خارج شدم. بابا قلی که مشغول

تمیز کردن محوطه بود به سرعت به سمتم اومد:

-»بیدار شدید آقا جان.. االن میگم باجی صبحونه بیاره براتون«

-»بقیه کجان بابا قلی؟«

-»مردا رفتن شکار. زنها هم لب آبگیر«

دوست داشتم بدونم ماجان هم لب آبگیر رفته یا نه. ولی تنها راه دونستنش رفتن به برکه بود. خونواده هم

از حضورم استقبال میکردن خصوصا که هنوز اسم تازه دامادو یدک میکشیدم و این کارمو به حساب

عالقه م به عروس خانم میذاشتن.


romangram.com | @romangram_com