#اشک_شوکا_پارت_120
به سمت عمارت چرخیدم:
-»میرم لب آبگیر«
-صبحونه چی آقا؟«
-»نمیخورم«
با عجله لباسامو پوشیدم و به عشق دیدن ماجان خودمو به برکه رسوندم. تصمیم گرفتم کمی شیطنت کنم
و بترسونمشون. زنها کنار برکه فرش پهن کرده و دوره نشسته بودن. چهره شون واضح نبود. از
حالتاشون مشخص بود که در حال خندیدن هستن. هرچی چشمگردوندم زنی بالباس محلی مازندرونی
بین اونا ندیدم. یه دفه چشمم به سیاهی وسط برکه افتاد. خوب که دقت کردم سر یه زن بود. با حدس اینکه
ماجان در حال آبتنیه پشت یه بوته ی کوتاهی خودمو مخفی کردم و از ال بالی شاخ و برگاش مشغول
دید زدن شدم. تمام هوش وحواسمو بهچشمام دادم و زن داخل برکه رو پاییدم.
صورت زن به سمتم چرخید. تنها چیزی که دریافت کردم برق چشماش به واسطه تابیده شدن نور
خورشید بود. کم کم حدسم به یقین تبدیل شد که اون زن ماجانه. ماجان به آرومی تو برکه شنا میکرد. از
یه طرف به طرف دیگه میرفت و واسه زنها دست تکون میداد. هرازگاهی شونه ش رو از آب بیرون می
آورد و من مشتاقانه و بدون توجه به اینکه ماجان ناموسه عباسه اونو با چشمام میخوردم.
ماجان به زنها با دست اشاره کرد. یکی از اونا با یه چیزی شبیه مالفه به لب آبگیر رفت. ماجان داخل
برکه ایستاد. دو دستشو بصورت ضربدری جلوی قفسه ی سینه ش گرفته بود. به سمت زن حوله بدست
رفت و با هر قدمی که بر میداشت قسمت بیشتری از اندامش در معرض دید قرار میگرفت. تنها پوششی
که داشت لباس زیر سبز رنگ براقی بود که نور خورشید برقشو بیشتر میکرد. پارچه رو از زن گرفت
و پشت به من روی دوشش انداخت. پشت به خانما و به سمت من چرخید. دستاشو از جلوی سینه ش
برداشت. موهای نسبتا بلندشو از پشت سر به جلو آورد و با دو دست مشغول تاب دادن موها شد تا آبش
گرفته بشه . با دیدن صحنه ی روبروم، اونم از زنی که وصالش رویای شب وروزم شده بود، ضربان
قلبم باال گرفت و عرق رو پیشونیم نشست. اونقدر محو اندام ماجان و لذت بردن شده بودم که اگه همون
لحظه یه خرس بهم حمله میکرد نمیفهمیدم. هرچند اندامش از اون فاصله بوضوح دیده نمیشد ولی خوش
اندامیش قابل انکار نبود. آهی از روی حسرت کشیدم و زیر لب گفتم:
-»کاش اونقدر بی غیرت بودم که قید همه چی رو میزدم و تو رو واسه خودم نگه میداشتم«
از پشت بوته ها با کمر خمیده بیرون اومدم و از اونجا دور شدم. از رفتن به سمت زنها منصرف شدم. با
romangram.com | @romangram_com