#اشک_شوکا_پارت_121
اون صحنه ای که دیدم کنترل احساساتم ناممکن بود و منجر به آبرو ریزی میشد.
با عجله به خونه برگشتم. باباقلی با دیدنم گفت:
-»چه زود برگشتید آقا؟ خانما هم تو راهن؟«
به یه جمله بسنده کردم:
-»نرفتم پیش اونا«
با عجله خودمو به حموم رسوندم و رفتم زیر دوش آب سرد. بقدری بدنم داغ شده و حرارت درونم باال
زده بود که سرمای آبو حس نمیکردم. از حموم که در اومدم به یکی از اتاقا رفتم. روی تخت یه نفره ی
داخل اتاق دراز کشیدم و چشمامو بستم و سعی کردم تا اومدن زنها به آرامش برسم ولی تصویر اندام
برهنه ی ماجان پشت پلکام رژه میرفت وآروم و قرارو ازم گرفته بود.
با خنده و سرو صدای خانما چشماشو باز کردم و از اتاق خارج شدم. باالی پله ها که رسیدم نسرینو
دیدم که پتو دور خودش پیچیده، رو مبل کز کرده بود و فین فین میکرد.
مهرانگیز بانو هم باالی سرش وایستاده بود و غر میزد:
-» اونقدر که خیره سری... صدبار بهت گفتم نرو تو آبگیر و آبتنی نکن. به خرجت نرفت که... بفرما،
حاال سرما خوردی... دختره ی لجباز«
خاطرات ارباب نادر و ناپدید بودن رسول فکر و ذهنش را چنان درگیر کرده بود که انرژی برای انجام
کارهای روزمره نداشت. در ذهن هزار بار رسول را به بدو بیراه میکشاند و وقتی درگیریهای روحی
اش تقلیل میافت به اشکهایش اجازه ی جاری شدن میداد. حداقل انتظارش از زندگی، تحویل کردن سال
نو در کنار همسرش بود.
بقدری دلش گرفته بود و تنهایی آزارش میداد که مصاحبت با ارباب شصت ساله و نبش قبر کردن
خاطراتش جزو تفریحات مورد عالقه اش شده بود. با صدای برخورد سم اسب به روی سنگفرشهای
جلوی خانه ی سرایداری دست از رنده کردن پیاز کشید و از پنجره نگاه کرد. خسروخان بود که چشم به
عمارت دوخته بود و اسبش دایره وار جلوی ساختمان حرکت میکرد.
از دیدن مرد تعجب کرد و با خودش گفت:
- این اینجا چیکار میکنه؟
بدون توجه به برهنگی سر و وضعیت لباسهایش از خانه خارج شد. خسرو با دیدن شوکا دهنه ی اسب
romangram.com | @romangram_com