#اشک_شوکا_پارت_122

را به سمت خانه کج کرد.

شوکا دهان گشود تا سالمکند که خسرو با دیدن اشک داخل چشم شوکا، سر دماغ قرمز، موهای بافته شده

ش که بواسطه ی خروج نرمه موها از اطراف نشان میداد که حداقل بیست و چهار ساعت قبل شانه شده

، تونیک سبزو بلند گلدار و پیژامه ی بنفش تریکو خنده ی بلندی کرد و بدون سالم گفت:

-گریه کردی کوچولو؟

شوکا از لحن تمسخر آمیز خسرو شاکی شد. دستانش را به کمرش زد و لب و لوچه اش را کج و کوله

کرد:

-بله... دلتنگ شما بودم

از خارج شدنش از منزل پشیمان شد. به داخل خانه برگشت. هنوز در را نبسته بود که خسرو با لحن

مردانه و جدی گفت:

-با اربابت کار داشتم

شوکا در نیمه بسته را کامال باز کرد:

-از دیشب ازش خبر ندارم... ممکنه رفته باشه تهران

خسرو ابرویی باال انداخت:

-یعنی به تو نمیگه که کجا میره؟

- فکر کنم گفتی اربابت نگفتی نوکرت... این منم که باید رفت وآمدمو به اطالعش برسونم نه اون.

خسرو نگاهی به دور و بر کرد:

-تنهایی؟

شوکا سرش را به عالمت بله چند بار تکان داد.

-شوهرت هنوز برنگشته؟

شوکا آهی کشید:

-هنوز نه...

خسرو لحظه ای مکث کرد و چشمانش را تنگ... انگار در حال حالجی کردن مسئله ای بود. رو به

شوکا گفت:

-یعنی تو به تنهایی مسئولیت سرایداری این عمارتو قبول کردی؟

شوکا مجددا سرش را به عالمت بله چند بار تکان داد.

romangram.com | @romangram_com