#اشک_شوکا_پارت_123
-پدری...مادری... برادری که کمکت کنن نداری؟
شوکا با لحنی تأثیر گذار گفت:
- هیچکسو ندارم... نپرس...قصه ش طوالنیه!
-یعنی هیچخبری ازت شوهرت نداری؟ هیچی؟
شوکا که حوصله اش از سوال و جواب خسرو سر آمده بود با اعتراض گفت:
-هیچ خبری... حتی نمیدونم زنده س یا مرده!
خسرو نگاهی پر از تعجب و حیرت به دختر انداخت:
- واال غیرتم واسه مرد خوب چیزیه!
در حالیکه دهنه ی اسب را به سمت در باغ میچرخاند گفت:
-امشب چهارشنبه سوریه... میام دنبالت بریم میدون روستا... هرسال همه اونجا جمع میشن.
خداحافظی نکرده اسبش را به سمت مسیر خروجی راند و بدون برگرداندن سرش به سمت شوکا، بلند
گفت:
-به اربابت بگو خسرو اومده بود تکلیف اون زمینو معلوم کنه... خودش میدونه چی میگم.
شوکا به مسیر سمهای اسب بر روی سنگفرشها خیره شد و ذهنش درگیر کاری که خسرو خان با ارباب
نادر داشت.
نزدیک غروب که شد شوکا بلوز زنانه و شلوار لی که رسول به عنوان سوغاتی از سفر تهران برایش
خریده بود به تن کرد. با این مدل لباس، راحت تر از روی آتش میپرید. ژاکت مشکی را از رو پوشید و
به عمارت رفت تا به ارباب نادر اطالع دهد که آنشب برای مراسم چهار شنبه سوری دعوت شده است.
در عمارت قفل و چراغها خاموش بودند. حضور خسرو و زری او را از در زدن منصرف کرد.
خسرو با دیدن شوکا خنده ی بلندی سر داد وگفت:
-کو شال قرمزت؟
شوکا نگاه پر اخمی به خسرو انداخت و بدون آنکه حرفی بزند به سمت زری رفت و با او به سالم و
احوالپرسی پرداخت.
هر سه به سمت روستا راه افتادند. خسرو مغرورانه جلوتر میرفت و شوکا و زری هم پشت سراو بودند.
تمام راه زری چرت و پرت گفت و خندید بطوریکه شوکا از پذیرفتن دعوت آنها پشیمان شد. هوا تاریک
romangram.com | @romangram_com