#اشک_شوکا_پارت_124
شده بود که به میدان روستا رسیدند. فضایی باز که در وسط آن میدان بزرگی قرار داشت. مرد و زن،
پیر و جوان همه حضور داشتند و با دیدن خسرو خان به سمتش آمدند و با او خوش و بش کردند.
شوکا در گوشه ای ایستاده و نظاره گر مردم بود. چندمرد و زن به همراه فرزندانشان به سمت خسرو و
زری آمدند. از صحبتهای خسرو و داداش، داداش گفتن های زری متوجه شد که آن مردها برادرهای
خسرو می باشند.
کم کم آتشها بر پا شد و مردم دسته دسته دور آتشها مشغول رقص و پریدن از روی آنها شدند. شوکا با
دیدن زنانی که در کنار شوهرانشان در حال شادی بودند غم به دلش نشست. در دل گفت:
-ایکاش رسولم اینجا بود
مدت کمی بعد از عقدش رسول به سربازی رفت و هربار او را با وعده های امروز و فردا منتظر آینده
ای نامعلوم میکرد. آرزوهایی که بر دلش مانده بود، تمامی نداشت.
خسرو به سمت شوکا آمد:
- چرا تنها وایستادی؟
شوکا با چشمان بارانی اش نگاهی به خسرو کرد:
-کسی رو اینجا نمیشناسم
خسرو نگاهی در چشمان اشک آلود شوکا انداخت. دست دراز کرد و مچ دست شوکا را گرفت:
-خدا حواسش به همه هست. غصه نخور!
شوکا را به سمت آتشی که دورتر از بقیه آتشها بود کشاند:
-اونطرف برادرامو خونواده شون هستن. اینجا راحت تریم
ادامه داد:
-برادرام ناتنی ان. فقط با زری تنی ایم.
به آتش رسیدند. چشم شوکا به دو مرد افتاد که کنار آتش ایستاده و گرم گفتگو بودند. زری هم خنده کنان
و پشت سر هم از روی آتش میپرید و مرتبا میگفت:
-زردی من از تو ... سرخی تواز من
خسرو توضیحی در مورد شوکا به حاضرین نداد ولی دو مرد را به نامهای کریم و عبدهلال، به عنوان
بهترین دوستانش معرفی کرد.
خسرو نگاهی به لباسهای شوکا انداخت:
romangram.com | @romangram_com