#اشک_شوکا_پارت_125
- چرا از رو آتیش نمیپری؟ اینهمه راه نیومدی که وایستی و به بقیه زل بزنی! بجنب تا آتیش خاموش
نشده.
شوکا مقابل آتش ایستاد. چشمانش را بست و آرزو کرد که چهارشنبه سوری سال بعد دست در دست
همسرش از روی آتش بپرد.
در همین موقع دستی نیرومند مچ دستش را گرفت و او را به سمت آتش هل داد:
-بقیه رومنتظر نذار... همه میخوان بپرن
شوکا چشمانش را باز کرد. خسرو بیرحمانه او را به میان آتش پرت کرده بود. خودش را در یک چشم
بهم زدن جمع وجور کرد و از روی آتش پرید.
شبخوشی را دور هم گذراندند هرچند شوکا از گزند متلکها و قلمبه های خسرو خان در امان نبود. شب
از نیمه گذشته بود. در راه بازگشت به عمارت بودند. خسرو خنده ی صدا داری کرد و به شوکا گفت:
-امشب واست خواستگار پیدا شد...
شوکا با شنیدن هر کلمه از دهان خسرو، چشمانش گشاد و گشادتر شد. صدایش را پس سرش انداخت:
-چی گفتی؟ خواستگار؟ کی؟
خسرو با صدای بلندتری خندید:
-کریم تو رو واسه برادرش پسندیده... ازت پرس و جو میکرد
شوکا جیغ زد:
-تو چی گفتی؟
خسرو دستانش را در جیب شلوارش کرد و در حالیکه میخندید، چند قدم جلوتر رفت و کماکان به خنده
اش ادامه داد:
شوکا که از حرفها و رفتار خسرو عصبی شده بود، گامهایش را بلندتر برداشت و ضربه ی محکمی به
پشت خسرو زد:
-پرسیدم تو چی گفتی؟
خسرو مقابل شوکا چرخید. با دو دستش بازوان دخترک را گرفت و فشار داد، درد در دستهای شوکا
پیچید. صورتش را مقابل صورت شوکا آورد. چشمانش را ریز کرد. برجستگی رگ گردنش به وضوح
دیده میشد. عصبی جواب داد:
romangram.com | @romangram_com