#اشک_شوکا_پارت_126

-خیلی دلم میخواست که بهشون نگم شوهر داری و اجازه ی خواستگاری رو میدادم تا ببینم وقتی شوهر

بی غیرتت میفهمه چه عکس العملی نشون میده... هرچند فکر کنم که اون بی غیرت تر از این حرفاست.

وگرنه زن جوونشو تنها و بی کس ول نمیکرد که نصفه شب با یه مرد غریبه تو جنگل قدم بزنه!

ضربه خیلی کاری بود. حرف خسرو مانند نیش مار قلبش را مورد هدف قرار داد. اعتماد شوکا به خان

روستا زیر سوال رفته و توسط خود او مانند پتکی به سرش کوبیده شده بود.

بی اختیار اشک از چشمان شوکا جاری شد و بی هدف بنای دویدن گذشت. دست قدرتمند خسرو مجددا به

بازوانش چنگ انداخت بطوریکه شوکا به سمت خسرو چرخید.

خسرو خیره در چشمان اشک آلود شوکا شد و با تحکم گفت:

-فردا صبح میام دنبالت بریم دم خونه ی شوهرقرمساقتت

دست شوکا را ول کرد و جلوتر از زنها راه افتاد. شوکا در اوج عصبانیت، سر به زیر اشک میریخت.

زری هم با تکرار جمله ی » داداش عید منو میبری خونه ی ننه گلی« عصبی ترش میکرد.

به عمارت ارباب نادر که رسیدند، شوکا از جلوی خسرو گذشت. نگاه اشک آلودش را به چشمان دریایی

رنگ خسرو دوخت. سرش را پایین انداخت و بدون گفتن کلمه ای به سمت خانه ی سرایداری رفت.

خسرو به دنبالش راه افتاد و از پشت سر صدایش زد... شوکا بدون توجه به خسرو به داخل خانه رفت و

در را محکم بست.

خسرو به در بسته خیره شد. سری تکان داد به طرف زری که هاج و واج به رفتارهای برادرش و شوکا

مینگریست، رفت.

دست زری را گرفت و آرام گفت:

-بریم

زری دست در دست خسرو، لی لی کنان راه میرفت. خودش را لوس کرد:

- داداش... عید منو میبری خونه ی ننه گلی؟ خسرو که خیره ی مسیر جلوی رویش بود، با مهربانی

گفت:

-آره...

صبح زود از خواب بیدار شد. بعد خوردن صبحانه تصمیم گرفت تا سری به عمارت بزند و جویای حال

ارباب نادر بشود. قرار بود علی برای تمیز کردن محوطه بیاید.

در خانه را که باز کرد، چشمش به خسرو خان افتاد. خسرو به درخت توتی که به فاصله نچندان دوری

romangram.com | @romangram_com