#اشک_شوکا_پارت_127
از خانه قرار داشت، تکیه داده، دستهایش را در جیبش کرده، یک پایش را از پشت به درخت زده و
مسیر نگاهش به سمت در خانه ی شوکا بود.
هنوز حرفهای نیشدار خسرو در گوشش میپچید و علیرغم گریه ی شبانه اش هیچ اثری از کاهش غم و
اندوه درونش دیده نمیشد . شوکا بی توجه به حضور مرد به سمت انباری رفت تا جارو و وسایل مورد
نیاز تمیز کردن محوطه را بیرون بگذارد تا علی بدون معطلی وظیفه اش را انجام دهد.
صدای خسرو را از پشت سر شنید:
-بریم!
شوکا با عصبانیت به سمت صدا چرخید:
-کجا؟
-دیشب که بهت گفتم...فکر نکنم فراموشی داشته باشی!
شوکا حق به جانب داد زد:
-زندگیم، تنهاییم، بی غیرتی و با غیرتی شوهرم چه ربطی به توی خانزاده داره؟
سپس دندانهایش را بهم فشرد و محکم گفت:
- هیچ جا باهات نمیام
خسرو به دست شوکا چنگ انداخت. جارو و خاک انداز از دستش به روی زمین رها شدند. همانطور که
با عصبانیت قدم بر میداشت و شوکا را که در راه رفتن مقاومت میکرد به سمت خودش میکشید گفت:
-ربطش اینه که اگه اونروز صبح اجازه نمیدادم بلور و زری واسه جمع کردن دو مشت قارچ به جنگل
برن و یا خودم همراهشون میرفتم، االن زنم تو بغلم بود نه اینکه زیر خروارا خاک خوابیده باشه و روم
نشه به مردم بگمچه بالیی سرش آوردن.
خسرو ایستاد. چشم در چشم شوکا دوخت. صدایش خشدار شد و چشمانش مواج. سرش را به سمت
دیگری کرد تا شوکا اشک جمع شده در چشمانش را نبیند. با فشار دادن دست شوکا سعی در فروخوردن
بغضش میکرد.
در حالی که از خشم میلرزید مجددا شوکا را مورد خطاب قرار داد:
-اصال میفهمی ناموس آدم دست قاچاقچیای چوب بیفته یعنی چی؟ درک میکنی خواهرت از ترس دچار
جنون شده باشه و صبح تا شب چرت و پرت بگه یعنی چی؟ حالیت میشه جسد زنتو آش و الش وسط
romangram.com | @romangram_com