#اشک_شوکا_پارت_128

جنگل پیدا کنی و شبونه دفنش کنی تا کسی نفهمه چه بالیی سرش اومده یعنی چی؟ میفهمی به خاطر

آبروت به همه دروغ بگی که زنم گم شده یعنی چی؟

چشمان شوکا از فاش شدن راز سر به مهر مرگ بلور و فریاد خشم خسرو در حال پاره شدن بود.

انگشت خسرو خشمگینانه به سمت صورتش نشانه گرفت. شوکا جیغی از سر وحشت کشید و سرش را

عقب برد.

خسرو بی رحمانه او را با حرفهایش تیر باران میکرد:

-به خدا اگه بفهمی... چرا باید بفهمی... دالمصب تو چه میدونی تو دل من چیه که تا میگم شوهر بی

غیرتت رگای شقیقه ت از عصبانیت باد میکنن.

خسرو دست شوکا را ول کرد و چند قدم به جلو رفت. ناگهان به سمت شوکا برگشت و فریاد کشید:

-نمیفهمی چون مرد نیستی... نمیفهمی چون تا دلت به درد میاد غمتو با اشکات بیرون میریزی !

خسرو توان ادامه ی بحث را نداشت. بغض بیخ گلویش را میفشرد. آب دهانش را قورت داد تا کلمه ای

بگوید:

-تو... تو...

دیگر نتوانست ادامه دهد. اشک راه یافته به روی گونه هایش زبانش را مهار کرد. به سمت مسیر

خروجی عمارت گام برداشت. با صدای نه چندان بلندی گفت:

- دم در باغ منتظرتم تا بریم خونه ی پدرشوهرت.





به فاصله ی دو قدمی از هم لب جاده ایستاده و منتظر مینی بوس بودند. خلق هردو تنگ بود و هیچ

اصراری به صحبت کردن نداشتند. پیکان استیشن پسر برادر خسرو جلوی پایشان ترمز زد:

-سالم.کجا میرید عمو؟

- میریم طرفای فرحآباد. منزل پدر شوهر شوکا خانم... مشکلی پیش اومده واسه رفع و رجوع میریم

-بیاید باال عمو میرسونم

- مزاحم نباشیم

-اختیار دارید... ماشین از خودتونه

خسرو در کنار راننده و شوکا عقب نشست.

romangram.com | @romangram_com