#اشک_شوکا_پارت_129


رضا رو به خسرو گفت:

- هنوز ماشین نخریدی عمو؟

- ماشین داداش پرویزو معالمه کردم. قراره تا قبل عید از تهران بیاره... قول دادم به زری ببرمش پیش

ننه گلی

-چرا صفر نخریدی عمو؟

-ماشینش نوئه. مال سال پنجاه و شیشه... واسه روز مبادا خریدم وگرنه نیازی به ماشین ندارم.

نزدیک صالة ظهر به روستای رسول رسیدند. رضا طبق آدرسی که شوکا داد آنها را سر کوچه ی

باریکی پیاده کرد و علیرغم اصرارش برای ماندن و برگرداندن عمویش، خسرو رضایت نداد.

خسرو نگاهی به کوچه دراز و باریک کرد:

-خونه شون کجای کوچه ست؟

-وسطاش

-اینجا منتظر میمونم...

شوکا به سمت خانه ی پدر رسول به راه افتاد. وقتی به در چوبی رسید، نفس عمیقی کشید و تمام

حرفهایش را در ذهن دوره کرد.

چند ضربه به در کوبید. بعد چند دقیقه صدای زنی بلند شد:

-کیه؟

-باز کن زهرا جان... منم شوکا

در حیاط با صدای گوشخراشی باز و زنی همسن و سال شوکا در آستانه ی در ظاهر شد و با دیدن شوکا

متعجب گشت و با تمسخر گفت:

- به به شوکا خانم... چه عجب اینورا... خبر میدادی گاوی، گوسفندی، چیزی سر میبریدیم!

شوکا که از زبان تند و تیز خواهر شوهرش هیچوقت در امان نبود. در آن لحظه حوصله ی رفتاری

مسالمت آمیز و نادیده گرفتن متلکهای او را نداشت. با تمام قدرتش او را به کناری هل داد:

-واسه دیدن تو نیومدم... اومدم ببینم پدر و مادرت از رسول خبر دارن یانه!

زهرا تعادلش را از دست داد و به روی زمین افتاد.

شوکا حق به جانب وارد حیاط شد و بلند داد زد:


romangram.com | @romangram_com