#اشک_شوکا_پارت_130

ننه رسول...ننه رسول!

به دنبال داد و هوار زهرا، صدای آشنایی به گوش شوکا رسید و او را در جا نگه داشت.

با نمایان شدن رسول در آستانه ی در ورودی ساختمان، شوکا نگاهش پر از بهت و تعجب شد.چند بار

چشمان گشاد شده اش را با فرض خطای دید باز و بسته کرد. دست و پایش شل شد و زیر لب گفت:

-رسوووول!

رسول با چشمانی گرد شده از دیدن شوکا، با تمسخر و لحنی که بویی از مهربانی نمیداد گفت:

-صفا آوردی، بفرما تو غذا حاضره...

شوکا متعجب از برخورد خواهر شوهرش و سپس سردی رفتار رسول، چند قدم جلوتر آمد و در پاسخ

سخن نامهربان رسول معترضانه گفت:

-رسوووول!

در همین موقع پدر و مادر شوهرش پا به حیاط گذاشتند. ننه رسول با دیدن شوکا محکم به روی دستش

زد و با پرخاش گفت:

-کی این دختره ی نجس رو راه داده بیاد تو؟

شوکا هاج و واج بین نگاهها ماند. بغض بیخ گلویش را گرفت. راه تنفسش بسته شد، اشک از چشمانش

سرازیر گشت و با ناله گفت:

-رسول چی شده؟...

ننه رسول بدون اینکه به شوکا مجال ادامه ی صحبت دهد، لنگه دمپایی را از پایش درآورد و با یک پای

برهنه به حیاط دوید و همانطور که به شوکا نزدیک میشد آن را به طرف شوکا پرت کرد که از کنار

شوکا رد شد.

شوکا که آنچه که با چشمانش میدید و با گوشهایش میشنوید باور نداشت با امتداد یافتن نگاهش در مسیر

پرت شدن دمپایی به خودش آمد و در حین گریه فریاد زد:

-رسول... اینا چه مرگشونه؟

رسول که روی پله ها ی ورودی خانه بی تفاوت به نظاره ایستاده بود تیزو برنده جواب داد:

-از خودت بپرس که تا چشم شوهرتو دور دیدی افتادی دنبال کثافت کاری!

ریزش اشک از چشمان زن بینوا شدت گرفت و هق هقش بلند شد:

-مگه چیکار کردم؟

romangram.com | @romangram_com