#اشک_شوکا_پارت_131
ننه رسول به شوکا رسید و به شالش چنان چنگ انداخت که درد کنده شدن تارهای موی دخترک فریادش
را بلند کرد. زهرا هم که مشغول بد و بیراه گفتن بود خودش را به مادرش رساند و هردو به شوکا با
دست و لگد حمله ور شدند.
شوکا بین دست و پای دو زن گیر کرده و فریاد میکشید:
- من گناهی ندارم
ننه رسول پشت سر هم میگفت:
-آبرو واسمون نذاشتی... فکر کردی گند زدی و از چشما قاییم شدی باد خبرا رو نمیاره؟... با هرزگیت
پدرتو به کشتن دادی و پسر منم بدنام کردی... به امام غریب قسم خورده بودم خودم این لکه ی ننگو از
دامن خونواده پاک میکنم
شوکا ناله میکرد:
-اشتباه میکنید. من کاری نکردم. به خدا راست میگم.حرفمو باور کنید
زهرا داد کشید:
- پس اون کثافتکاریای روی تشکچی بود که آوازه ش همه جا رو پر کرده؟ یه نفر کمت بود با چند نفر
بودی!
چشمهای شوکا از شنیدن تهمتهای خانواده ی شوهرش از حدقه بیرون زد. مثل همیشه یک کالغ چهل
کالغ شده بود. تمام سعی و تالشش برای حفظ آبرویش بی نتیجه مانده و داغ ننگ به پیشانی اش خورده
بود. اشک مواج جلوی آن دیدش را تار کرد.
در بین هق هقش جیغ کشید:
-به خانم، بی بی زهرا قسم که کسی بهم دست درازی نکرده... باردار بودم. از پسرتون... بچه م سقط شد
ننه رسول لگدی به شکم شوکا زد:
-خفه شو هرزه... فکر کردی با این داستانا گول میخوریم.
در همین حین لگدی مردانه به کمرش خورد که نفس در سینه اش حبس شد و جیغی از ته دل کشید و
صدای خشمگین رسول در گوشش پیچید:
-غلط کردی که از من باردار بودی... تخم حروم یکی دیگه رو میخوای تو پاچه ی من جام کنی؟ من
خبر مرگم نبودم چرا به خونواده م نگفتی بارداری
romangram.com | @romangram_com