#اشک_شوکا_پارت_132
شوکا بی حال از ضربات و پشت و لگدها نالید:
-ترسیدم بگم آبروم بره... تو گفتی سر ماه نشده عروسی میگیریم... منتظر شدم بیای بلکه بی سروصدا
قضیه فیصله پیدا کنه! به خدا من پاکم. از ارباب تیمور بپرسین اون از همه چی خبر داره.
شوکا مینالید و اشک میریخت. زهرا حرف برادرشو ادامه داد:
-برفرض بچه هم مال داداشم بوده،دختری که نتونه خونه ی باباش خودشو نگه داره و شکمش باال بیاد به
درد ما نمیخوره...
شوکا فقط اشک میریخت و عجز و البه میکرد که بیگناه و پاک است.رسول وخونواده اش کمر به قتلش
بسته بودند. بدون توجه به شرایط روحی و جسمی وخیم شوکا، بی امان او را میکوبیدند. پدر رسول هم
خرسند دم در خانه ایستاده و لبخند رضایتمندی بر لبانش نقش بسته بود.
خسرو سر کوچه منتظر ایستاده بود که شوکا به همراه همسرش برای آشنایی با او بیایند. کم کم از دیر
کرد شوکا نگران شد. مدتی این پا و آن پا کرد شاید خبری از شوکا شود ولی دلنگرانی اش هر لحظه
بیشتر میشد. مدتی در مسیر کوتاهی قدم زد ولی نه از شوکا خبری شد و نه رسول. صبرش سر آمد و به
سمت منزل پدر رسول راه افتاد. به میانه کوچه رسید، همانجا که شوکا از نظرش پنهان شد. بین درها
چشم میگرداند تا بر اساس حدس خانه ی پدر رسول را تشخیص دهد. ناگهان صدای جیغ شوکا را از
یکی از خانه ها شنید. با شتاب به سمت صدا شتافت. به در خانه ی پدر رسول رسید. در را محکم تکان
داد. در بسته بود. تمام قدرتش را در پایش جمع کرد و با لگدی محکم قفل در خانه را شکست و وارد
خانه شد. شوکا را دید که بی حال زیر دست و پای چند نفر افتاده و آنها هم ناجوانمردانه او را مورد
هجوم ضربات وحرفهای رکیک قرار داده اند.
با صدای شکسته شدن قفل در و وارد شدن خسرو به حیاط، هر سه دست از کتک زدن شوکا کشیدند و
مبهوت حضور مردی شدند که قامت و لباسش نشانه ی اصیل زادگی اش بود.
شوکا نگاه گریانش را به چشمان نگران خسرو دوخت. اشک در امتداد کبودیهای صورت و خونهای
جاری شده از بینی اش روان بود. در حالیکه هق هقش مانع از صحبت کردنش میشد گفت:
-به خدا بیگناهم... نذاشتن توضیح بدم...
رسول نگاهی پر از تمسخر به خسرو انداخت. سپس چشم از او گرفت و خطاب به شوکا گفت:
- فاسق جدیدته؟
عدم رعایت حرمت و بی ادبی رسول موجب شد که تالش خسرو در فروخوردن عصبانیتش بی نتیجه
romangram.com | @romangram_com