#اشک_شوکا_پارت_133


بماند و او به اوج خشم برسد. در حالیکه از چشمانش شراره های خشم زبانه میکشید به سمت رسول

رفت، مشتش را گره کرد و فریاد کشید:

-چه ... خوردی تو؟

تمام نیرویش را در انگشتانش جمع و چنان ضربه ای به چانه رسول وارد کرد که دردی جانکاه در فک

و دهانش پیچید. مشتی خون به همراه یکی از دندانها از دهانش بیرون ریخت. ننه رسول و زهرا با دیدن

این صحنه جیغی از ترس کشیدند، به کوچه دویدند و با داد و هوار و مظلوم نمایی از همسایگان کمک

خواستند.

رسول به سمت خسرو حمله ور شد. قبل از اصابت ضربه، خسرو با دو دست یقه ی پیراهن رسول را

گرفت. دندانهایش را از خشم به هم سایید. یقه ی لباس را باال کشید. صدای در رفتن دوختها حاکی از

پاره شدن یقه بود. خشم درون چشمهای خسرو هر لحظه بیشتر و ترس نفوذ کرده در جان رسول عمیقتر

میشد.

صدای فریاد خسرو در حیاط پیچید:

-فقط یه بی غیرت زنشو چند ماه بی خبر ول میکنه...

مکثی کرد و با صدایی بلند تر گفت:

-ال اقل بهش مجال صحبت کردن میدادی قرمساق!

یقه ی رسول را در حالیکه او را به عقب هل میداد ول کرد. رسول چند قدم به عقب رفت و به پشت

پرت شد.

مادر و خواهرش به همراه چند تن از همسایه ها به داخل حیاط آمدند. ننه رسول با سلیطه بازی و با داد

و هوار سعی در بیگناه جلوه دادن خود میکرد.

خسروخان نگاهش را بین ننه رسول و دخترش گرداند. همسایه ها چشمهایشان را هاج و واج بین ظاهر

خون آلود شوکا و خسرو میچرخاندند و زیر لب نچ نچ میکردند. همگی از غضب النه کرده در چشمان

خسرو وحشت کرده بودند. پدر رسول هم با رنگ و رویی زرد شاهد بی آبرویی به بار آمده بود.

خسرو به سمت ننه رسول آمد. نگاه غضبناکی به او کرد. چشم از او گرفت و به سمت زهرا رفت که با

چشم دریده به لب و لوچه ی خونی برادرش نگاه میکرد.

خسرو انگشتش را به سمت خواهر رسول نشانه گرفت. زهرا دستش را روی قلبش گذاشت و هین بلندی


romangram.com | @romangram_com