#اشک_شوکا_پارت_134

از ترس کشید. خسرو لبانش را با زبان تر کرد:

-نترس... نامردا دست رو زن بلند میکنن

سپس رو به پدر رسول فریاد کشید:

-بچه ت سر سفره ی کی بزرگ شده که انقدر نامرد و بی غیرته؟

به سمت شوکا رفت که با رنگی پریده و صورتی خون آلود و کبود بی حال روی زمین افتاده بود. خم شد

و دستش را به سمت شوکا دراز کرد:

-پاشو بریم دختر

شوکا سرش را از روی زمین بلند کرد و چشمان بارانی اش را به نگاه خسرو دوخت. یک دستش را به

دست خسرو قالب کرد و دست دیگرش را روی زانویش گذاشت و بلند شد. لباسش از چند جا پاره شده

بود.

ننه رسول جیغ زد:

-از دستتون شکایت میکنیم

خسرو دست شوکا را ول کرد به سمت مادر رسول آمد. دست دراز کرد و از پشت شالش را به همراه

موهای بافته اش گرفت و به عقب کشید. ننه رسول آخی از درد کشیده شدن موهایش گفت و دستش به

سمت بافته ی موهایش رفت و آن را گرفت تا از دردش کم شود. خسرو چشمهای غضبناکش را در چشم

زن دوخت:

-مطمئن باش که شکایتت به هیچ جا نمیرسه... ولی اگه بفهمم پا به پاسگاه گذاشتین کاری میکنم که خونه

و زندگیتونو ول کنید و آواره ی شهرا بشین... حتما آوازه ی دستگیری و مرگ قاچاقچیای چوبو

شنیدید...؟

خسرو سکوت کرد و منتظر پاسخ زن شد.

صدایی از ننه رسول در نیامد.

خسرو مجددا فریاد زد:

-شنیدید؟

مادر رسول با صدایی لرزان که ناشی از ترس بود گفت:

-ها... ها... شنیدیم

خسرو موهای زن را ول کرد. با لحنی آرامتر ولی تأثیرگذارتر گفت:

romangram.com | @romangram_com