#اشک_شوکا_پارت_135


-سردسته ی مبارزان بودم.

مو به تن افراد حاضر در آنجا من جمله رسول راست شد. داستان دستگیری و مرگ چند تن از

قاچاقچیان چوب چیزی نبود که کسی در آن منطقه نداند. از طرف دولت تعدادی برای دستگیری

قاچاقچیان گماشته شده بودند و برای مدتی جنگل در آرامش کامل به سر میبرد و درختان در شرایطی

امن و امان و محفوظ از اره های چوب بری بودند.

پدر رسول به داخل خانه رفت و بعد چند لحظه شناسنامه بدست به سمت شوکا آمد. با دستانی لرزان

شناسنامه را بهمراه کاغذی به شوکا داد:

-بیا بگیر توآزادی دختر... فقط زودتر از اینجا برو

شوکا شناسنامه را باز کرد. صفحه ی دوم سفید بود. نگاهی پرسشگرانه به رسول کرد. رسول خونسرد

گفت:

-به نفعت شد... وقت نکردم شناسنامه ها رو ببرم دفتر ثبت واسه وارد کردن اسمامون

در طول این مدت و با رفتار آنروز رسول، به شوکا ثابت شده بود که شوهرش در تمام دوران

ازدواجشان او را به سخره گرفته و اوچه آسان همه چیزش را در عشق به او باخته بود. تای کاغذ را باز

کرد طالق غیابی صادر شده بود.

ننه رسول خودش را وسط انداخت:

- واسه رسول دختر دیدیم

حرف کاری تر از آن بود که شوکا تاب آورد. اشک از چشمانش جوشید. رو به خسرو گفت:

-بریم

در حالیکه لنگان لنگان به سمت در میرفت رو به همسایه ها کرد:

-فیلم خوبی بود واسه جار زدن تو کوچه ها!

از خانه خارج شد و به دنبالش خسرو پا به کوچه نهاد.

خسرو نگاهی به صورت ضربدیده و لباسهای پاره ی شوکا کرد. قلبش پر از اندوه شد از ظلمی که

روزگار در حق این دختر بینوا روا داشته است. مهربانانه پرسید:

-بریم درمانگاه؟

شوکا سپاسگزارانه به خسرو نگاه کرد:


romangram.com | @romangram_com