#اشک_شوکا_پارت_136

-نه... ضرورتی نداره... فقط سر راه از عطاری دوا گلی بخریم واسه زخمام

مجددا خسرو دخترک را انداز و ورانداز کرد. تغییر شکل صورتش با هر گامی که برمیداشت حکایت از

پیچیده شدن درد در کمر و پاهایش بود. به شوکا نزدیکتر شد. دستش را به دور شانه اش حلقه کرد و او

را به سمت خودش کشید:

-بهم تکیه کن تا ضربدیدگی پات بدتر نشه

گویی که از عالم غیب تکیه گاهی قدر برای شوکا فرستاده شده بود. در آن لحظه به چیزی فکر نمیکرد

اال آرامش روحی و جسمی اش. به ساعد خسرو چنگ انداخت و سرش را به شانه ی مردی که در عین

غریبگی از هزاران دوست برایش آشناتر شده بود تکیه داد.

خسرو با غیض گفت:

-حیف اسم رسول و زهرا واسه اونا

زیر لب زمزمه کرد:

امشب میریم خونه ی ما. تعطیالت عید هم با زری میبرمتون خونه مادر بزرگم ننه گلی...

شوکا زیر لب نالید:

-ارباب چی؟ اجازه نمیده...

خسرو حلقه ی دستش را به دور شانه ی شوکا تنگتر کرد:

-شششش... به هیچی فکر نکن. خودم میام اجازه ت رو میگیرم.

تمام مسیر روستا به جاده را بدون توجه به نگاههای پر حیرت روستاییان در سکوت گذراندند. به جاده

که رسیدند خسرو ماشین دربست گرفت. با سوار شدن به ماشین، خسرو گفت:

-آخ آخ... دوا گلی یادمون رفت

شوکا لبخندی مهربان بر چهره ی خسرو پاشید:

-مهم نیست... خونه دارم

هوا رو به تاریکی بود که به عمارت ارباب نادر رسیدند. خسرو به سمت عمارت رفت:

-تا لباساتوعوض کنی منم برم اربابتو ببینم

نیم ساعتی طول کشید تا شوکا زخمهایش را شستشو داد و لباسهایش را تعویض کرد.

با خروجش از منزل، خسرو را دید که سرگرم وارسی اطراف عمارت بود.

به آرامی به خسرو نزدیک شد. خسرو با دیدن شوکا لبخندی زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com