#اشک_شوکا_پارت_137


-در عمارت قفل بود.چراغا هم خاموش... فکر کنم اربابت هنوز برنگشته

شوکا شانه ای باال انداخت:

-چند روزه ندیدمش

هر دو پیاده به سمت باغ شکوفه های بهار نا نج که در فاصله ی نچندان نزدیکی از عمارت ارباب نادر

قرار داشت به راه افتادند.

هوا کامال تاریک شده بود. صدایی غیر از صدای خش خش گامهای خسرو و شوکا و جیرجیرک به

گوش نمیرسید.

ناگهان خسرو ایستاد. رو به شوکا چرخید. با دو دست شانه هایش را گرفت و با چشمان دریایی اش که

مهربانی در آن موج میزد پرسید:

-دوست دارم بدونم تو این مدت چی بسرت اومده و خونواده ی رسول از چی حرف میزدن

شوکا سر به زیر انداخت:

-اجازه میدی سر یه فرصت مناسب برات تعریف کنم

خسرو سرش به نشانه ی تایید تکان داد و راه افتادند.

تمام چراغهای عمارت شکوفه های بهارنارنج روشن بود.خسرو زیر لب گفت:

-باز زری عروسی گرفته

با هم وارد خانه شدند. خسرو با دیدن مرد و زنی که روی مبل مقابل در نشسته بودند چشمانش برقی زد

و با قدمهای بلند به سمت آنها رفت:

-به به عمو جان... صفا آوردید...از این ورا

مرد آغوش گشود و خسرو را در آغوش گرفت:

-سالم خسرو جان... دو هفته ای میشه ازت بیخبریم. دلمون واست تنگ شده بود... با معصومه تصمیم

گرفتیم بیایم به دیدنت.

در همین موقع در یکی از اتاقها باز شد و زری به همراه دختری با سن و سالی حدود بیست و هفت یا

هشت سال قدم به سالن گذاشتند. زری با دیدن شوکا با عجله به سمتش آمد. متوجه صورت زخمی شوکا

شد و گفت:

- گرگا بهت حمله کردن؟


romangram.com | @romangram_com