#اشک_شوکا_پارت_138

سپس خنده ی بلندی کرد و رو به خسرو گفت:

-ایندفه موفق شدی ولی زن داداش بلورو نتونستی از دست گرگا نجات بدی

سپس به دختر جوان با دست اشاره کرد:

-بیا خاتون...

شوکا را با دست نشان داد:

-این شوکاست. داداشم از دست گرگا نجاتش داده...

خاتون با دیدن شوکا در کنار خسرو رو ترش کرد و با اکراه با شوکا سالم و احوالپرسی کرد.

زری سرش را بیخ گوش شوکا آورد:

-قراره خاتون زن داداشم بشه... خودم به خسرو اصرار کردم.





تلویزیون سیاه و سفید دیواره چوبی در حال پخش اخبار مربوط به انقلاب و تغییر و تحولات کشور بود.

شوکا به همراه خاتون و زری در یکی از اتاقها، درون رختخوابشان دراز کشیده بودند و شوکا گیج

خواب گوش سپرده بود به صحبتهای خسرو و عمویش که در سالن مشغول تفسیر اوضاع سیاسی روز

بودند.

خاتون و زری هم سر در گریبان هم فرو برده بودند و هر چند دقیقه صدای خنده شان بلند میشد. با توجه

به بلاغت و فصیح بودن کلام

خسرو در مورد مسائل سیاسی کشور، کنجکاو شد که در مورد ناجی اش

تحقیق کند. به سمت زری چرخید:

-زری

-ها...

-داداشت تا کلاس چندم خونده؟

-داداش خسروم دیپلم داره... درسش که تموم شد بهش گفتن آقا مدیر مدرسه ی اینجا بشه ولی داداشم گفت

حوصله سر و کله زدن با بچه ها رو نداره!

کنجکاوی شوکا برای خاتون خوشایند نیامد و با غیض گفت:

-زری میخوام بخوابم... یواشتر حرف بزن

romangram.com | @romangram_com